درج قبايح اعمال حكومت كمره در جريده رهنما
بعد چايى خورده دو و نيم به غروب بيرون آمده ، به شعبهاى از پستخانه رفته ، بسته بود . سوار واگون به ميدان توپخانه رفته روزنامه رهنما كه قبايح عمليات ركن الممالك را با سنخوارگى كمره نوشته شده بود براى آقا نجفى ، كمره فرستادم . آقا ميرزا حبيب الله خان تقاضاى اعزاز السلطنه را كه باهم هفتهاى يك مرتبه جمع شويم نموده ، ميرزا يوسف خان هم شكوه ، پهلوى را كه با حاج خان اجزاى چاپارخانه كه برادر من است بد كرده و او را از ميان مىخواهد ببرد .
صورتحساب دولتى
بعد از پستخانه بيرون آمده به دكان استاد حسن رفته ، نبود . از آنجا به اداره محاسبات ماليه نزد صديق حضرت رفته به جهت اينكه وكالتنامه همشيره را پست فرستاده بودم بپرسم رسيده مقدارى صحبت ، در اين ضمن ميرزا كاظم خان نامى آمد و به صديق حضرت اظهار داشت كه حاج محمد باقر صورت حسابى به جهت خريد و فروش برنج از رشت به اداره آورده و پنج هزار تومان خود را طلبكار كرده . وثوق الدوله هم دستخط كرده ، هرچه صورتحساب نوشته بدهيد ، در صورتى كه شصت و هشت هزار تومان پول گرفت و رشت رفت كه براى دولت برنج بخرد ، به قدرى طول داد كه محصول طهران رسيد و محتاج نشديم . بعد دولت به او گفت بفروشد و پول او را تحويل ماليه بدهد . بعد پنجاه هزار تومان او را حساب نوشت و ده هزار تومان به حواله ماليه به بانك آنجا داد كه بعد جنگلىها پول را از بانك گرفتند . هشت هزار تومان هم به ماليه داد . حال پنج هزار تومان صورتحساب نوشته كه طلبكار است . اگر پول را به بانك و ماليه نداده بود ممكن بود طلب او را درست فرض نماييم . او كه از خودش پولى آنجا نبرده بود و اگر طلبى مىداشت پول خود را از هجده هزار تومان برمىداشت و تتمه را به ماليه مىداد ، يعنى چه ؟ بعد گفتند چون رييس الوزراء دستخط كرده كه هرچه صورتحساب حاج باقر كاشانى نوشته قبول نماييد كه صحيح است .
ديگر ما حق توضيح و تفتيش نداريم .
بعد از نزد صديق حضرت بلند شده به دكان آقا سيف الله يك دو جين كبريت خريده به خيابان و مقارن مغرب به دكان آقا شيخ حسين گيوهفروش