روز است از عراق آمدهام و در خانه طبابت مىكنم . ناهار هم بچهها آش رشته پخته بودند و ناهار اسماعيل و احمد را ننه اسماعيل به مريضخانه برده بود .
نقشه ترور مورخ الدوله
چهارشنبه پانزدهم ربيع الاول . - صبح بعد از چايى و رفتن احمد به مدرسه من هم بيرون آمده به دكان ميرزا عباسقلى خان رفته قدرى احوالپرسى نموده ، اظهار داشت اكبر آقا خيك روغن را آورده اينجا كه شما ببريد خانه و يك من و نيم هم به من بدهيد . بعد به خانه شيخ العراقينزاده رفته ، تنها مشغول صحبت شديم .
گفت خبر داريد ؟ گفتم خير . گفت چند شب پيش كه تياتر محتكرين و اشخاصى كه عليه موليتر اقدامات مىخواستند بكنند درمىآورند و به امامجمعه خويى و عين الدوله و غيره برمىخورد . مورخ الدوله هم به تياتر آمده بود و مىخواست نماند و برود ، رفقايش نگذاشته بودند . آژان پست هم كه مىگشته نزديك درب خانه مورخ الدوله دو نفر را مىبيند به شكل گدايى متحرك و متوقف . قدرى ظنين مىشود ، به آنها مىگويد چه مىخواهيد . مىگويند گدا هستيم . به آنها ارائه محل مرغوب مىكند بعد مفتش تأمينات مىرسد . آژان به او مىگويد .
مفتش آنها را به صحبت ، بعد تفتيش آنها را مىكند مىبيند دو [ اسلحه ] برونيك در شلوارهاى آنها هست . آنها را به نظميه جلب و استنطاق . معلوم مىشود براى ترور مورخ الدوله آمده بودند . مورخ الدوله را ويستادهل مىخواهد . مورخ الدوله آن دو نفر را مىبيند و مىگويد اين دو نفر قفقازى هستند كه يك روز مرا سهرابزاده به منزلش خواسته بود ، لدى الورود با اين دو نفر حرف مىزد . بعد كه من رفتم و چند نفر از رفقاى من هم از قبيل ميرزا حسين خان اطريش ، محمودزاده و غيره كه حرف مىزديم ، سهرابزاده با من حرف مىزد و مكررا مىگفت آقاى مورخ الدوله . من در آنوقت انديشه كردم مثل اينكه مرا مىخواهد بشناساند . بعد در نظميه تمام جريانات خودمان را كه با سهرابزاده داشتيم و قصد كه اولا تشكيل يك جمعيتى ، بعد برگردانديم به اسم سوسياليست رولوسيونر . بعد آنها را من ديدم فاسدند ، كنارهجويى نموده ، آنها از من ظنين شده و خيلى مطالب ديگر در دوسيه نظميه ضبط است و اين ترورها را شيخ العراقينزاده مىگفت از ناحيه و مركز وثوق الدوله و نصرت الدوله