تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات سيد محمد كمره اى ( فارسى ) — صفحة 708

مساهمون:

ص٧٠٨
با بدن و دل سرد به‌طرف خانهء سعد الملك رفته نيم از شب آنجا رسيده ، منتصر الدوله ، طباطبايى ، وثوق ، شيبانى و چند نفر ديگر آنجا بودند . چايى خورده ، منتصر و دو سه نفر ديگر به عنوان اينكه كار داريم بلند شده رفتند . طباطبايى هم مشغول ذكر و پرسش خانهء شركت متفقه و آمدن خودش و برگشتن شده ، من هم تتمهء حكايت [ را گفته ] و قصهء پهلوى را هم ضميمه نمودم . بعد گفتند بايد برويم ، بعد آهسته گفتند ديشب حوزه‌هاى ما را به‌هم زدند و از [ سوى ] نظميه ممانعت شد . من صورتا اظهار تاسف نمودم اما چنين فهميدم كه ابدا حوزه‌هاى آن‌ها را دست نزده‌اند . همين‌قدر فهميدند كه از من استفاده نمىتوانند بكنند و من نمىگذارم آن‌ها به مقصد برسند و اخلال مىكنم . لذا به اين بهانه كه مبادا ماها را بگيرند و ميرزا على اكبر ساعت‌ساز ماها را لو داده بايد فكرى بكنيم . اگر بايد حوزه‌ها را تشكيل بكنيم ترتيبى در اين كار بايد داده شود و الا برويم خانه‌هامان راحت باشيم .

تبانى براى داشتن مجامع بدون من

بعد من و شيبانى و طباطبايى و دكتر از خانه سعد الملك بيرون آمده در اين بين بقيهء جمعيت توى حياط و توى كوچه رسيدند . اين سه نفر همراهان به آن‌ها مىگفتند ما كارى داشتيم و رفتيم ، شما برويد . بنده همچه حس كردم كه خود آن‌ها اجماعا تبانى كرده‌اند كه بدون من مجامع را داشته باشند و اگر من امشب نرفته بودم ، مشغول بودند . من كه رفتم اسباب را اين قسم فراهم كردند . من [ هم ] از خداوند خواسته . با آقايان صحبت‌كنان و قرار شد روز يكشنبه بعد از ظهر به منزل طباطبايى رفته قدرى صحبت نمائيم بعد آن‌ها به خانه‌هاشان ، من هم به خانه آمده ، زن‌ها مشغول پختن نان . ساعت سه از شب نان و آبگوشت و قليه كدو با بچه‌ها خورده ، امروز هم آقا سيد احمد پسر آقا كوچك كه يك ارسى براى مادرش من خريده بودم با قدرى كلم‌قمرى از باغچه چيده رفت به‌سمت ده . ساعت چهار از شب خوابيديم . صغرا هم بود .

[ امور روزانه ]

پنجشنبه شانزدهم صفر . - صبح بعد از چايى ، چينه‌كش جلو [ ى ] قهوه‌خانه آمده ، با دو عمله‌اش مشغول شد . يك تومان صبح به او دادم . بعد بيرون رفته دكان آقا ميرزا عباسقلى خان قدرى نشسته ، فوت مرحوم ميرزا نعمت الله خان را