كه برمىدارد خدمت به وطن و مملكت را نمىفهمم . بعد سه از شب بلند شده قرار گذاشتم ناهار پنجشنبه پسفردا را بروم منزل فتح السلطنه .
بعد مورخ الدوله آمد [ و گفت ] كه رفتم وثوق الدوله را ديدم ، گفت كه در خصوص خودت بايد بالكليه در جريده استعفا بدهى كه از نوكرى سفارت آلمان خارج باشى و جايى هم ندارم كه تو مشغول و حقوق بگيرى ، در خصوص آقايان كه خانهء آقا ميرزا محمود شركت متفقه بودند من خبر نداشتم و نظميه آنها را متفرق ساخته و حالا اگر آقايان كمك من باشند من از چند نفر دست مىكشم .
بعد بلند شده همه رفتند . من هم به خانه آمده ، شام آبگوشت با بتول و احمد آقا و سيد احمد پسر آقا كوچك و ننه اسماعيل و صغرا خورده ، خوابيديم .
محل خطر بودن من و چهار نفر از رفقا
چهارشنبه پانزدهم صفر . - صبح بعد از چايى ، حسن چينهكش در زده ، دو عمله آورده بود . مشغول درست كردن گل كه ديروز عصر آب گرفته بود شده ، من هم بيرون آمده به ادارهء بيوتات آمده كه ببينم مرآت الممالك كه ديشب منزل من آمده بودند آيا كارى داشتهاند ؟ دو نفر هم آنجا بودند . مرآت آهسته اظهار داشت كه كاغذى خطى به بينش رسيده بود كه تو و كمرهاى و مرآت و پهلوى و عدل الملك و دو سه نفر ديگر كه مشغول بعضى كارها شدهايد شبها بايد خودتان را حفظ نماييد كه محل خطر هستيد و اگر به شما تكليف بيرون رفتن را بنمايند صلاح اين است برويد . مرآت گفت گمانم خط عدل الملك بود .
بعد بيرون آمده ، حمام مقابل مدرسهء صدر كه متعلق به شيخ عابدين است رفته ، يك كيسه مهملى ناپسندى نمودندم . بعد بيرون آمده شيخ عابدين را ديدم ، قدرى سر حمام صحبت . بعد بيرون آمده ميخ و برنج صدرى و گوشت و روزنامه خريده به خانه آمدم . خاله اسماعيل با شوهرش آنجا بود . مشغول خوردن ناهار بودند . ننه اسماعيل و صغرا و بتول هم ناهار خورده ، براى من ناهار نان و قليه كدوحلوايى آورده ، خوردم . گفتند شخصى آمده كارتى داده بود ، ديدم نصير السلطنه است . بعد چايى خورده و صندوق جاى گندم و آرد را ميخ زده ، درز او را با پارچه و سريش چسبانده ، چايى خورده ، مقارن غروب بيرون آمده ، هوا خيلى از ديشب سرما و سوز و باد داشت .