تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات سيد محمد كمره اى ( فارسى ) — صفحة 686

مساهمون:

ص٦٨٦

ديدن زائران كمره‌اى

من هم به سراى حاج على شال‌فروش به ديدن كمره‌اىهاى زوار رفته ، بالاخانه حجرهء حاج جلال لشكر را پيدا كردم . آدمش گفت ديروز در خانهء سردار حشمت مهمان بودند و امروز به خانهء ميرزا محمد على فرنقى مهمان و قصد خانه گرفتن با آقا ميرزا باقر خان را دارند . گفتم از قول من تبريك ورود خدمتشان عرض كنيد و ساير آقايان تجار خمين را هم نديدم ؛ حجره‌هاشان بسته بود . آمدم پايين ، آقا ميرزا غفار خان را ديده ، اظهار داشت كه صبيه جديدشان كه شوهر و سه بچه داشت به مرض بادزدگى مبتلا و فوت و بعد از فوت خودش سه بچه هرسه فوت شدند . بعد به توپخانه آمده آقا اكبر آقا را ديده ، اوقاتش به واسطهء تعديات در محل خيلى تلخ و مىگفت عيالاتم به قصد زيارت مشهد خواهند آمد . بعد گفت معتمد السلطنه چند روز قبل گفت كه به كمره‌اى بگو بعد از همه فحش‌ها يك شب بيائيد منزل من قدرى صحبت بنمائيم .

آقا سيد يعقوب ، نگران مهاجرين اسلامبول و برلن

بعد ايشان رفته آقا سيد يعقوب رسيد . گفت چرا فكرى به حال مهاجرين و دربه‌درهاى اسلامبول و برلن نمىكنيد ؟ گفتم از دستم چه برمىآيد ؟ بعد به سمت بازار آمده ، درب بازار ؛ آقاى خلخالى و نجم‌آبادى باهم مىآمدند ، به آقا گفتم كه واقعا خوب حاضر مىشوى همهء ما را جمع و حرارت مىنمايى . يك دفعه خاموش و غايب مىشوى . گفت شما به من خبر نمىكنيد . گفتم به ما كى بايد خبر بكند ؟ گفت اگر ما اين قسم كار بكنيم همهء ما تمام مىشويم ، دارند تمام رفقاى ما را مىبرند ، عدل الملك و سه نفر ديگر را هم جلب كرده‌اند . گفتم آن‌هايى كه جلب يا تهديد شوند ابدا فايده ندارند . بعد خيلى صحبت نمود كه بايد ما چند نفر جلب همه را بنمائيم و اين چند نفر ؛ من و شما و پرويز . گفتم من با پرويز خصوصا نمىتوانم كار بكنم . گفت چه كار بكنم كه هم به شما و هم به من و هم به وثوق الدوله و سايرين فحش مىدهند . گفتم بدهند ، به من كه بدهند من خوشحالم . بعد قرار شد صبح جمعه منزل آقا ميرزا داود خان با تنكابنى برويم و روز دوشنبه هم ناهار منزل خودش . و نيز اظهار كرد كه عصرها يك كميسيون