گندم بريزيد بياوريد آسياب . گفتم ما نه جوال داريم نه الاغ ، پس خودت يك جوال بده ، بريزم به حمال بدهم بياورد . رفت توى دكان نانوايى كه جوال بياورد نفهميدم چه شد ؟ مدتى هم گردش كردم پيدايش نكردم .
بعد رفتم بهسمت انبار گندم در بين راه اعتماد الاسلام را ديدم . گفت مدتى بود حال نداشتم و براى جلب مردم ، وثوق الدوله خوب پول مىدهد ، منجمله براى مدت توقف آقا مير سيد احمد و عيال آقا محسن پانصد تومان و دويست تومان شهريه به جهت آنها درست كرده . آنها هم چند سالى خواهند ماند ؛ علاوه بر مخارج حمل نعش آقا محسن . بعد آقا سيد حسين بروجردى را ديدم .
گفت مشار الملك به جهت اينكه سابقا ملك موقوفهاى دست غاصب بود و من انتزاع كردم ، قريب پنجاه خروار غله مرا در ده ، بيست نفر قزاق فرستاد ضبط كردند . به وثوق الدوله گفتم ، گفت من از دست مشار الملك به تنگ آمدم . جواب را ملاحظه كنيد .
بعد به انبار گندم ، يعنى حبس مردم رفتم . ميرزا ابراهيم خان اشرفى را آنجا ديدم ، به او متوسل شده كه اجازهء آسياب سه خروار گندم كه يك خروار به جهت خودم و دو خروار به جهت همشيره به آسياب وزير بگيرد . دو ورقه جواز گندم كه سه خروار وارد كرده بودم با دو هزار پول تمبر به ايشان داده ، او هم ناخوش بود . قرار شد چون نفوذ و قدرتى دارد اجازهء آسياب را بگيرد . بعد نزديك ظهر بيرون آمده يك دانه خربزه از ميدان به دو هزار گرفته ، نيم من قند به پانزده هزار و هفتصد دينار به خانه آمده ، ناهار آبگوشت ، كوفتهبرنجى و خربزه با ننه اسماعيل خورده ، گفت ميرزا عباسقلى خان كمرهاى آمده بود كه وقتى را معين كه ميرزا يحيى خان كمرهاى باشد همديگر را ببينيم . يك درشكه سوار هم آمد كه فلانى وعده گذاشته بود برويم جايى ، كجاست ؟ من كه نفهميدم درشكهسوار كى و به كجا وعده مرا داده بود . بعد قدرى مشغول چيدن بعضى كدوهاى رسيده شده شدم .
قرار براى ايجاد تشكيلات با دمكراتهاى قديم
سه به غروب چايى و يك و نيم به غروب عين الممالك آمده ، تفصيل ابتلاى بها دفتر را به كلراماكلرين بيان كرد كه ديشب ساعت چهار از شب مبتلا ، و ليكن صبح