تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات سيد محمد كمره اى ( فارسى ) — صفحة 626

مساهمون:

ص٦٢٦
وكالت‌نامه از طرف همشيره خطاب به محاسبات ماليه كه صديق حضرت وكيل در اخذ شهريهء خانوادهء مساوات است نوشته به احمد دادم كه به امضاى عمه‌اش رسانده . او و بتول رفتند به مدرسه . من هم بيرون آمده . هوا هم از ديشب بر ترشحات و ملائمت افزوده بود ، به‌فاصله دو ساعت آفتاب خوبى شد . پياده از راه بازار به خيابان و طرف خانه سردار جنگ رفته . چون اين سه چهار روزه منتظر اينكه خود او پانزده تومان شهريه كه من از او براى عيالات محبوسين در ماه گذشته تقاضا نموده بودم كه تا خداوند فرجى براى آن‌ها برساند او بدهد و ماه گذشته را داد . اين چندروزه ماه كه نفرستاد و از حال عيالات ارداقى و عماد ، خاصه مادر و خواهر لله كه شنيدم لحاف خود را فروخته‌اند و دلم فوق العاده آتش گرفته بود . براى تذكر به خانه سردار جنگ رفته ، نمىدانم حقيقتا ابهت و عظمت خود را چون خواهش داشتم كم ديدم و به نظر خود ، خود را خفيف يافتم يا آنكه حقيقتا چون سردار جنگ به واسطه اينكه احتياجى به من فرض نمىكند داشته باشد و ملاحظهء بدبختى افراد بشرى كه كسان و كفيل آن‌ها فداكارى كرده و امروزه در انظار محافظه‌كاران و بىعلاقگان وطن هم خوار و ذليلند نمىنمايد . من هم كه براى قوت لايموت عيالات آن‌ها تقاضا مىنمايم بيشتر بايد خوار و بىمقدار جلوه‌گر شوم . البته حقارت را جلوه‌گر خواهم شد . بعد از ملاقات و قدرى صحبت و چايى و سيگار بلند شده چون خود او منتظر شدم اظهارى نمايد و نكرد ، متذكر شدم ، قبول نمود كه به قدر قوه مساعدت نمايد ، اما به گرمى و ميل به اين مساعدت نديدمش . البته همچه مملكتى كه اين اشخاص با اين اخلاق ، خوب‌ترين اهالى باشند و تمام توجه آن‌ها به اين باشد كه نمايش عمارت ، لباس و اسباب خود را به مردم بدهند و ابدا از روى طبيعت ، فكر اشخاص فداكار بزرگ نباشند و شايد اين مقدار مساعدت هم به رودرواسى باشد ، البته آن مملكت بايد به اسارت برود . اگر انسان كمك شخصى و پرستش آن‌ها را بنمايد همه قسم اطاعت دارند و اگر براى وجدان وطن‌پرستى باشد مثل اين است كه جانشان بالا مىخواهد بيايد ، كارى مىكنند . اما من بدبخت چه كنم ؛ نخواهم ، آن‌ها تلف مىشوند . بخواهم ، اين مصيبت‌ها را مىبينم . بعد قرار شد فردا يا پس‌فردا احمد را بفرستم به قدر قوه مساعدت نمايد .