نموده بود . خانه نصرت الدوله هم پريشب مضحك بود ؛ صدرايى ، تدين در يك اطاق . ملك الشعراء و نجات در اطاق ديگر ، ميرزا على اكبر بىخبر آمده بود به خانه نصرت الدوله ، فهميده بود كه اين آقايان در اطاقها جفتجفت هستند و به او خبر نكرده بودند او هم مىرود خانه وثوق الدوله . بعد نصرت الدوله از ساعت ساز مىفرستد گله مىكند و مىگويد به خود من خبر مىداديد ، من شما را تنها ملاقات مىكردم .
عين الدوله و انصراف شاه از جنگ با عثمانى
بعد آقا شيخ محمد على نقل كرد كه شنيده شده بلشويكها داخل استرآباد شدهاند بر عليه انگليسىها و نيز عين الدوله گفته بود كه من پريروز در دعوت شاه از شاهزادهها براى تعيين تكليف بىطرفى يا تمايل ، اگر يك ساعت دير رفته بودم كاركنان وثوق الدوله شاه را متمايل به متفقين نموده بودند . اما وثوق الدوله خبر ندارد كه من كار خود را كردم و شاه را منصرف از تمايل [ به متفقين ] و جنگ با عثمانىها نمودم . بعد عنوان كرد كه عدهاى از صلحا براى تشكيلات اگر حاضر شوند شما چه مىكنيد ؟ گفتم اگر به عنوان عموم و خبر به عموم نمايند من حاضرم و الا به دستهبندى صالح هم باشند حاضر نيستم . بعد خيلى ميل داشت كه در قزوين او كانديد شود ، اگرچه محسن ميرزا به من گفت او نمىشود و نبايد زحمت كشيد چون من او را قاصد به جايى ديگر مىدانم اعتبار به حرفش نكردم . خودم خيال كردم كه به توسط محمد باقر شاهرودى مساعدت را براى آقا شيخ محمد على پيش بياوريم .
بعد ساعت سه به خانه آمده احمد از حضرت عبد العظيم نيامده بود ، گمان كردم كه نتوانسته بيايد . شام آبگوشت خورده خوابيديم . ساعت پنج و نيم از شب احمد آمد . تعجب كردم . گفت از بسكه جمعيت زياد بود تاحال طول كشيد به واسطه عيد غدير . و نقل كرد كه همچه جمعيتى كه امروز آمده بودند حضرت عبد العظيم هيچكس ياد نداشته ، قريب چهار پنج هزار نفر جمعيت ماندند و نتوانستند بيايند شهر . تمام خيابان و بازار و حرم و صحن و ماشين مملو از جمعيت و امشب حكومتنظامى در شهر بههم خورد كه كسى را نگرفتند و الا ده هزار جمعيت را بايد بگيرند .