است با يك برات . گفتيم خود مساوات سه سال است رفته ، بدهيد ببينيم چيست . گفت بروم اذن بگيرم از تلگرافخانه . بعد خبرش به شماها داده خواهد شد . بعد پرسيدم ارفع الممالك چند برج به شما پول داده ؟ گفت با برجى كه به آقا ميرزا طاهر داده ، پنج برج و نيم . گفتم تا برج سرطان را از دولت گرفته . بعد ساعت يك و نيم بلند شده بهسمت خانه ، از محله يهودىها و درب مدرسه خان و سبزهميدان به خانه آمده ، ساعت دو و نيم به خانه رسيده آقا سيد تقى و احمد هم بودند . شام آبگوشت كلم و آش گوجهفرنگى خورده خوابيدم .
[ امور روزانه ]
چهارشنبه عيد غدير . - صبح بعد از چايى آقا سيد تقى خداحافظى كرده كاغذ توصيه خود را به امير حشمت گرفته رفت به سمنان . من هم مشغول تحرير .
هوا هم طوفان ، باد و ابر و كثافت . دو و نيم به ظهر آقاى مرآت الممالك آمده قدرى صحبت ، به اتفاق رفتيم منزل عين الممالك به عيادت . درب خانه كه بيرون آمديم آقاى ميرزا حسن خان سنلويى تشريف آورده بودند ، هرچه اصرار كردم قبول نكرده چون مخصوصا از خانه خودشان اقصى قطر شهر براى ديدن و عيد آمده بودند خيلى خجل شدم كه به رعايت من برگشتند . تا درب خانه عين الممالك باهم بوديم . بعد ايشان رفته ، من و آقاى مرآت در اندرون رفته عضد الممالك هم مجاور بستر آقاى عين الممالك نشسته حالشان بهتر بود . تا نزديك ظهر به عيادت نشسته ، بعد بلند شديم .
بينش و اختفا در شهر
آقاى مرآت مىگفت بينش به شهر آمده ، اگرچه معروف كرده كه به خانه صمصام ، اما خانه خودش رفته و از ترس و حال آنكه تهيه وسايل رفاهيت را فراهم آورده اما معذلك باز در خانه پنهان . بعد من به خانه ، ايشان هم به خانه خودشان . ناهار آبگوشت به و كلم و انگور داشتيم با بچهها خورده اما بتول به واسطه حال زكامى و گلودرد به نان و پنير قناعت .
بعد مشغول تحرير و چايى خورده ، عصر احمد گفت مىروم به حضرت عبد العظيم ، ديدم يك قباى كهنه مرا به جهت آقا سيد تقى مىخواهد ببرد ، قبول رفتن احمد را نمودم ، گفتم برو . بعد خودم به دكان ميرزا عباسقلى خان آمده ، خيلى باد و كثافت به شدت طوفانى داشت . بعد يك و نيم به غروب بهسمت