تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات امين لشكر ( فارسى ) — صفحة 299

مساهمون:

ص٢٩٩
بودم . شام آنجا پخته بودند . آقا محمد اسمعيل پسر مرحوم حاجى محمد رضا هم قدرى اينجا نشست و رفت . وقايع‌نگار هم اينجا آمدند . از آن خانه يك سينى شام براى من آوردند با وقايع‌نگار خورديم . يك ظرف قليه هم حاجى ميرزا رضا قلى فرستاده بود . و چند دانه نان دهاتى هم قهوه‌چى خودم كه ساوجبلاغى است به توسط آقا على فرستاده بود . خلاصه قدرى نشستم . سيد خراسانى هم آمد ، ولى وقت خواب رفت .

روز سه‌شنبه 15 شهر جمادى الاولى 1307

امروز بعد از نماز و غيره اسب آوردند رفتم فاتحه‌خوانى منزل جناب صدر متولىباشى كه پدر كوچ ايشان فوت شده بود . آنجا جمعى بودند . شاهزاده جهاندار ميرزا ، عاليجاه ميرزا اسمعيل خان شيرازى ، جمعى از تجار و غيره بودند . اينجا هم نيم ساعتى نشستم . و از آنجا آمدم خانهء پسر مرحوم حاجى ميرزا رضا منشى مرحوم جناب مستطاب آقاى مستوفى الممالك كه تازه فوت شده است و هشت روز ناخوش شده بود و مرحوم شد . هفتاد و چهار پنج سال بوده . پسرهاى خوب دارد . جناب آقاى مستوفى الممالك و جناب وزير دفتر آنجا بودند . جناب شيخ محمد حسن مجتهد هم بودند و جمعى ديگر از متفرقه و طلاب و آقايان بودند . جناب آقا سيد محمد فندرسكى و ميرزا بزرگ آدم جناب امين السلطنه بودند . خلاصه قهوه و قليانى صرف شد و يك حزب كلام اللّه مجيد تلاوت كرده آمدم به طرف منزل خانهء شهرى . هيچكس از آدمها نبودند مگر كربلائى عبدل . گفتم بتواند يك لقمه نانى پيدا كند بخوريم . تا چه شود . و حالا وقت ظهر است ناهار نداشتند . كربلائى عبدل قدرى نان و عدس پخته آورد دو سه لقمه خوردم . قليانى كشيدم و پشت كرسى يك ساعتى خوابيدم . آدمها همه رفتند من تنها شدم . با خيال و فكر و كسالت به سر بردم . بعد از يكى دو ساعت برخاستم سر و روئى شستم . دو سه نفر از آدمها پيدا شدند . نايب ابو القاسم را گفتم بفرستم اگر نقيب السادات در منزلش باشد او را بياورد . آمد گفت نقيب السادات در منزلش نبوده است . و على مدد بيك كه براى ملاقات ميرزا محمد خان گماشتهء جناب امين الملك و مطالبهء حوالهء چهارصد تومان رفته بود آمد و گفت كه گفته‌اند شب برود و گويا بىمعنى باشد . خلاصه آقا على آمد . يكى دو فنجان از دواى نور محمود را كربلائى عبدل داد خوردم . بعد از آن اسب آوردند سوار شدم . مقارن غروب آمدم اندرون . و پاكتى از ميرزا يوسف خان از تبريز براى من آوردند . پاكتى هم از ساوجبلاغ براى والدهء ميرزا حسين خان كه در تاريخ