تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات امين لشكر ( فارسى ) — صفحة 301

مساهمون:

ص٣٠١
تومان براى خرج خودمان . هردو تلگراف را دادم عبد اللّه خان ببرد تلگرافخانه بدهند . مىگويد دادم حسينعلى [ كه ] به جناب مخبر الملك بدهد كه گفته شود . و غلامرضا خان با ميرزا حسين خان قدرى « پيانو » زدند ، چون غلامرضا خان به ميرزا حسين خان ساز پيانو مشق مىدهد . ميرزا على اكبر خان از اندرون مراجعت كرده بود و مىگفت صبح وقتى رفتم به حرمخانهء مباركه ، اعليحضرت همايونى با چكمه و رخت سوارى تشريف آوردند كه سوار شوند به دوشان تپه تشريف‌فرما مىشدند و به من فرمودند نزد عزيز السلطان بروم ، و امروز عزيز السلطان تب و نقاهتى داشتند . و امشب تا حالا كه پاسى از شب رفته است خودمان را قدرى به مطالعهء كتاب و حرفهاى متفرقه مشغول كرده‌ايم و بچه‌ها همه هستند . و حالا بايد نماز مغرب و عشاء را ان شاء اللّه به‌جا آورد . يك پرتقال براى جناب آقازاده به توسط حاجى حميد بيك فرستادم احوالپرسى كردم . گفته بودند فردا صبح اينجا تشريف مىآورند . خلاصه قدرى كتاب اشعار قاآنى را خواندم و در سه ساعتى شام گفتم آوردند . چون در حالت و مزاج من چند روز است كسالتى عارض شده امشب چند قاشقى « سوپ رشته فرنگى » خوردم . سرشب هم دو سه نارنگى خورده بودم . و حقيقا اين است ، چندى است از شدت فكر و خيال و صدمات و ناملايمات كه بر من مستولى شده است به خيال مردن افتاده‌ام كه زودتر از اين حالات و صدمات آسوده شوم . از اين طرف ملاحظهء پريشانى حالات بازماندگان را مىكنم و عمدهء خيال حالت آن طرف است كه آيا با اين همه معاصى كه ما كرده‌ايم آيا آنجا چه پيش مىآيد . اميدوارم به فضل خداوند و باطن ائمهء اطهار عليهم السلام آنجا به عفو و اغماض بگذرد ، و الا چه خواهد شد . حالا چهار ساعت و ده دقيقه از شب گذشته است . هما خانم قليان بعد از شام براى من آورد كه بكشم و واكشم ، يعنى بخوابم . افوض امرى الى اللّه . و امشب چون سينه‌ام مغشوش بود درد مىكند ، والدهء ميرزا حسين خان قدرى موم و روغن به سينهء من ماليده است . و امشب حاجى حميد بيك را با يك پرتقال فرستادم خدمت حاجى محمد رحيم خان آقازاده احوال‌پرسى كرد و جواب آورد كه فردا صبح اينجا تشريف مىآورند .

روز پنجشنبه 17 شهر جمادى الاولى اودئيل 1307

صبح زود برخاستم قدرى زكام و مغشوشى سينه مرا اذيت مىكند . رفتم سر حمام وضو گرفتم آمدم نماز كردم . ميرزا على اكبر خان ميان برفها بازى مىكرد ، به او تغيرى