ميرزا نجفقلى هم حالا رفت . و عبد اللّه خان و اصغر خان رفتهاند منزل بكمز افندى براى وجهى . چند فقره بروات نوكرها و يك كيف جاى كاغذ و غيره از براى من بكمز افندى فرستاده است . و سليمانبيك قراباغى آمد قدرى حرفهاى متفرقه گفت . از جمله در فقرهء قبضهاى آقا محمد آدم داداش بيك . و مىگفت كه بفرستند آقا محمد را بياورند به او بگويم نقد و جنس تو گرفته و به داداشبيك [ دادهاى ] ، سند داداش بيك را بايد ابراز كنى . . . . . « 1 » و اين ايرادات و حرفهاى آنها به من ربطى ندارد . آقا محمد آدم داداش بيك بود و در تمام بازار طهران مهر و نوشتهء آقا محمد عوض داداش بيك معروف بود . ديگر آنكه نيم ساعت به غروب مانده اسب آوردند آمدم اندرون والدهء ميرزا حسين خان و در ميان بازارچه كربلائى عباسعلى را ديدم مىرود . و امروز يك عدد قرقاول جراحباشى ميرزا اسمعيل براى من فرستادند . سليمان بيك قراباغى منزل من بود براى او فرستادم ، يعنى دادم به او كه آدمش ببرد براى او . گفتم اين مال شما باشد . و گفتهام ان شاء اللّه فردا صبح اسب بياورند بروم فاتحهخوانى مرحوم نور الدهر ميرزا .
شب يكشنبه اول شب نماز كردم پهلوى كرسى نشستم . چون ميرزا محسن گفته بود كه براى من در خانهء خودش شامى تهيه نمايند اينجا بفرستند دير شد . و من شامى كه در اندرون حاضر بود خوردم . با بچهها قدرى حرف زدم . و والدهء ميرزا حسين خان و هما خانم امروز بازار رفته بودند لباس براى بچهها گرفته بودند . تفصيل بازار و اجتماع مردم را مىگفتند . بعد از شام ساعت پنج خوابيدم . و آدم فرستادم بلكه حكيم فرنگى را پيش من بياورند . عبد اللّه خان هم آمده است مىگويد بكمز افندى مىگويد نشانهائى كه از فرنگستان خواسته بوديد آوردهاند . امروز موكب مبارك به دوشان تپه تشريف بردند .
ميرزا على اكبر خان را هم عزيز السلطان فرستاده بردند .
روز يكشنبه 13 شهر جمادى الاولى
امروز صبح زود رفتم حمام اندرون ميان آب گرم و بيرون آمدم . نماز خوانده و ادعيه را تلاوت كردم . قندداغ خوردم . اسب آوردند رفتم فاتحهخوانى مرحوم نور الدهر ميرزا . اين اشخاص بودند : نواب محمد حسين ميرزاى ميرآخور ، جناب مشير الدوله نيز بودند ، ميرزا عبد اللّه خان ، جناب حاجى ميرزا عباسقلى و شمس الشعرا ، حاجى ميرزا
هامش
( 1 ) - جاى سه چهار كلمه سفيد است .