تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات امين لشكر ( فارسى ) — صفحة 289

مساهمون:

ص٢٨٩
فرستاده‌اند يا نه ؟ گفتند فرستاديم . وقت شام هم من شام مختصرى خوردم و يكى دو قليان كشيده خوابيدم و قدرى پاى مرا مالش دادند .

روز شنبه 5 شهر جمادى الاولى

وقت صبح كه نيم ساعت به طلوع مانده [ بود ] رفتم حمام كوچكى كه در اندرون است و تازه گرم كرده‌اند . ميان خزانه رفته غسل كردم بيرون آمدم ، نماز كرده و ادعيهء همه روزه را قرائت كرده ، هما خانم مىخواهد امروز اندرون و حرمخانهء مباركه برود كه عروسى و شيرينىخوران آقاى عزيز السلطان است . دخترى كه اعليحضرت همايونى از زن شاه عبد العظيمى دارند به عزيز السلطان مىدهند . ميرزا على اكبر خان و هما خانم رفتند اندرون . و من بعد از نماز و غيره قنداغى خورده و دو لقمه نان و پنير و يك دانه جوز قند خوردم و پشت كرسى نشسته‌ام تا از بيرونها چه خبر برسد و چه پيش بيايد . حاجى حميد بيك و آقا على و عبد اللّه خان اينجا آمدند ، دورشكه و اسب آورده بودند كه من خيال داشتم بيرون بروم موقوف كردم . و عبد اللّه خان گفت رفتم آقاى امين الملك را نتوانستم ببينم . و آقاى نصر الملك رقعهء احوال‌پرسى نوشته بودند . من هم جوابى نوشتم فرستادم . پس از آن وقت ناهار شد ناهار حاضر كردند . قدرى آش ماش و قدرى چلو و آبگوشت خوردم و نوكرها هم بودند ناهار خوردند . و بعد از آن قبض طلب چهارصد تومان به اسم خزانهء مباركه به حوالهء ميرزا يوسف خان از بابت اجارهء سنهء آتيهء بارس ئيل كلوانق كه در سه ماه از سال نو گذشته به ناظم ميزان بدهند ، قبض و كاغذ او را دادم حاجى حميد بيك به ميرزا كريم داد كه شب به جناب امين الملك بدهد . و حاجى حميد بيك هم قبض را برده بود به ميرزا كريم داده مراجعت كرده بود . و آقا على را براى جواب كاغذ سابقى كه خدمت جناب امين السلطان نوشته بودم يك ساعت به غروب مانده كه آدمى فرستادم مىگفت رفتم با يك نفر فرنگى بودند و فرنگى رفت و جناب آقاى امين السلطان از دور كه مرا ديدند گفتند كه من تا ساعت چهار از شب گذشته خودم كار دارم كسى اينجا نيايد . و دو سه دانه نارنگى آوردند من خوردم . و محمود هم آمده حرف مىزند مىگويد خانه كه كرايه دارم خراب شده است . و من امشب اندرون والدهء ميرزا حسين خان بودم شام خوردم خوابيدم .