تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات امين لشكر ( فارسى ) — صفحة 291

مساهمون:

ص٢٩١
برخاستم در راه پله تعارفى كرده آمدم اندرون والدهء ميرزا حسين خان شب را آنجا ماندم . شام خوردم آنجا خوابيدم . و جناب آقاى امين السلطان دام اقباله به جناب مستطاب آقاى عضد الملك دام اقباله مشايعت كردند و گفتند كه شب را مهمان هستم . و شب در اندرون بودم . هما خانم كه از حرمخانهء مباركه آمده بود مذكور كرد ديروز در جشن شيرينىخوران آقاى عزيز السلطان در اندرون بودم . اعليحضرت همايونى چند مشت پول ميان زنها ريختند . آنها كه روى هم مىريختند براى پول ، در آن حالت قبلهء عالم عكس آنها را مىانداختند .

به تاريخ سه‌شنبه 8 شهر جمادى الاولى اودئيل 1307

امروز صبح در اندرون قدرى دير از خواب بيدار شدم . مشغول نماز و ادعيه شدم . شير چاى خوردم و از دوائى كه حكيم فرنگى ديروز داده بود دو قطره به چشم چپ ريختم . اسب آوردند سوار شدم آمدم به طرف خانهء شهرى . در خيابان اقدسيه موكب مبارك تشريف‌فرماى دوشان تپه مىشدند . در كوچهء ديگر توقف كردم كه تشريف بردند . در پيش شمس العماره ديدم جناب عماد السلطنه سوار دورشكه بودند . چند قاب صورت ديدم در ميان دورشكه . . . « 1 » آقاى زيندارباشى صديق السلطنه هم . . . « 2 » مىرفتند . من آمدم خانهء شهرى . عاليجاه حاجى ميرزا رضا قلى حكيم درب خانهء خودش نشسته بود مىگفت حاجى علاء الملك اينجا بودند و رفتند و من هم حالا جائى مىروم . من آمدم پشت كرسى . ميرزاى شاعر . . . « 3 » كه چندى پيش مانكجى صاحب بود آمد پاكتى از والدهء عزيز اللّه ميرزا آورد جوابى نوشتم دادم . و كربلائى عبدل آتش براى كرسى حاضر كرده و آخوندى كه در مدرسهء دار الشفاء است و [ قرار بود ] براى من اذكار را تلاوت نمايد حالا اينجا آمده است . و محمد فراشخلوت را امروز فرستادم از جناب آقا ميرزا عيسى وزير كه نقاهت داشته احوال گرفت . جواب آورد كه به حمد اللّه حالت ايشان خوب است . وقت ناهار هم آقا على حاضر نبود و ناهار هم حاضر نكرده بودند ، تا يك ساعت از ظهر گذشته قدرى نان و پنير آوردند با چاى من خوردم . و امروز آدم شيخ مرتضى گماشتهء جناب مستطاب اجل آقاى امين السلطان آمدند كه شيخ مرتضى مىگويد فردا مىخواهم
هامش
( 1 ) - دو كلمه ناخوانا . ( 2 ) - جاى يك كلمه سفيدست . ( 3 ) - جاى كلمه‌اى سفيدست .
روزنامه خاطرات امين لشكر ( فارسى ) — صفحة 291 | ميرزا قهرمان امين لشكر