درب خانه رفتند . و جناب مستطاب امين السلطان چونكه حمام رفته بودند من آمدم دربخانهء مباركه منزل جناب قوام الدوله در بالاخانه قدرى نشستم . و ايشان هم ايلچى عثمانى را به حضور مبارك همايونى بردند . من رفتم ميان باغ . مقارن وقت سلام جناب مستطاب آقاى امين السلطان دام اقباله را ملاقات كردم . تبريك عيد گفتم و قدرى آنجا بودم . اطباء وقت ناهار را از حضور آمدند در ميان باغ ملاقات شد . جناب ملك الاطباء ، شيخ الاطباء ، حكيم فرنگى و ساير اطباء بودند . قبلهء عالم در آبدارخانه ناهارى ميل فرمودند و بيرون تشريف آوردند . در عبور زيارت كردم . اظهار مرحمت و استفسار اينكه چه مىكنى فرمودند . تشكر كردم و از آنجا رفتم بالاخانهء وزارت خارجه . جناب حاجى حسنعلى خان معين الوزاره پسر مرحوم صدر اعظم كه مأمور . . . « 1 » بود اينجا بودند .
جناب صديق الملك و ساير اجزاء وزارت خارجه بودند . قدرى نشستم تا وقت سلام شد .
آنها به سلام رفتند من نرفتم . آنجا يك لقمه نان و پنير با چاى آدمهاى جناب قوام الدوله آوردند خوردم ، ظهر گذشته بود . پس از آن قدرى فاصله خواستم بروم به حضور حضرت آقاى نايب السلطنه ، گفتند حضرت و الا و جناب مستطاب امين السلطان و جناب قوام الدوله در حضور همايونى هستند . من هم آمدم در خانه . والدهء ميرزا حسين خان و ميرزا حسين خان و عيال و غيره به سلامت از تبريز آمده بودند . حاجى حميدبيك هم همراه آنها بود . آنها را ديدن كردم . اسباب تسلى خاطر شد . از مهربانيها و احترامات كه از طرف جناب مستطاب آقاى امير نظام شده بود و انسانيت كه آقا ميرزا عظيم مستوفى و جناب مشير نظام كرده بودند ، از دادن كالسكه و يدك و غيره بسيار خجل شدم . . . « 2 » خلاصه قدرى آنجا بودم و از آنجا رفتم منزل جناب حاجى محمد رحيم خان آقازاده تبريك عيدى به ايشان كرده ، پسر مرحوم مؤيد الدوله آنجا بودند . و يك نفر شاعر كرمانى هم قصيدهء منقبتى گفته بود ، اشعار را ديدم . مدح حضرت ختمىمآب بود خواند . پس از آن اسب آوردند سوار شدم آمدم به خانه . اول مغرب تا يك ساعت از شب گذشته منزل عاليجاه حاجى ميرزا رضا قلى بودم ، همسايهء خودمان . آقا ميرزا جعفر قزوينى و غلامرضا خان و دو سه نفر متفرقه بودند . دو قليان آنجا كشيدم آمدم در منزل خودم پشت كرسى افتاده ، فرستادم جناب آقا سيد محسن نقيب السادات را بياورند . گفتند منزل نبوده است . امشب سيد احمد شوشترى هم نبود . و امروز جناب مستطاب امين السلطان دماغى داشتند از تختهنرد و غيره صحبت شد . بعد از سلام گفتند نواب و الا آقاى
هامش
( 1 ) - ناخوانا
( 2 ) - جاى دو كلمه سفيد بود