تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات امين لشكر ( فارسى ) — صفحة 244

مساهمون:

ص٢٤٤
خوردم . آقا سيد احمد شوشترى هم اينجا بود ناهار آوردند او و ميرزا على اكبر خان خوردند . و من در كنار كرسى با حالت منقلب افتاده و عطش زياد دارم . از آقا على دو سه دانه آلوزرد خواستم گفت ليموشيرين هم اگر بخواهيد ممكن است . گفتم يكى دو دانه ليمو يا آلو بياوريد . و امروز گفتند عرب صاحب ديروز در منزل خودشان منتظر بودند كه من آنجا بروم و حال اينكه وعدهء صريح نداده بودم . و امروز كاغذى از سيد زنبيل كه در خاك اكراد است ، سيد زنبيل اهل حق است در خاك افشار صاين قلعه است كه مىگويند از سادات خوب است و اجاق و اهل حق است با چاپار به من رسيد . و هما خانم كاغذ نوشته است كه والدهء ميرزا حسين خان مىآيد ، قدغن كنيد كالسكه و غيره فردا كه شنبه است بدهيد تا امامزاده حسن استقبال برويم . و امروز عصر ميرزا اسمعيل را با دو دانه ليمو فرستادم از عاليجاه عرب صاحب احوال‌پرسى بكند و عذر رفتن من آنجا مادامى كه حالت من خوب نبوده است از ايشان بخواهد . رفته بود و عرب صاحب آنجا نبوده ، به ميرزاى او پيغام داده است و از آنجا خدمت جناب مستطاب مشير الدوله مدظله رفته بود . عرض ارادت خدمت ايشان فرستاده بودم و از نقاهت خودم خبر داده بودم عرض كرده بود . خيلى مهربانى و لطف كردند . عبد اللّه خان به اصرار رفته برات از جناب مستطاب عضد الملك گرفته كه ده خروار جو و بيست خروار كاه بگيرند . حاجى ميرزا رضا قلى حكيم و حاجى ملا اسمعيل واعظ طرف عصر اينجا بودند و رفتند و شب را تنها بودم . سيد احمد شوشترى در شام پيش من بود . آقا على و آدمها بودند . ميرزا محسن هم قدرى پيش من بود و رفت و من در ساعت پنج خوابيدم .

به تاريخ روز شنبه 15 شهر ربيع الاول اودئيل 1307

امروز بعد از نماز و ادعيه دوائى كه امين الاطباء تجويز كرده بودند خودش هم آمد و تأكيد كرد كه صرف شد . بعد از آن حاجى آقا موسى تاجر پسر مرحوم حاجى على ديدن من آمد . وقايع‌نگار هم آمد يك ساعتى بودند و رفتند . و عبد اللّه خان رقعه خدمت جناب مستطاب آقاى عضد الملك داده بود كه جو و كاه خواسته بودم . جواب رقعه را آورد كه ده خروار جو و بيست خروار كاه به گماشتهء خودشان محول كرده‌اند كه تحويل عبد اللّه خان بدهد . و من هم حالا كه دو ساعت از روز گذشته است پشت كرسى افتاده و متحيرم كه چه بايد كرد و مآل كارها چه خواهد شد كه از اين حالات و كسالات بيرون بيايم . و سركار و الا ايلخانى دام اقباله آمدند قدرى نشستند و مذاكرات متفرقه كرده و