روز جمعه 15 شهر صفر المظفر اودئيل 1307
امروز صبح بعد از نماز و غيره بيدار شده رفتم اول چادر آقاى امين خلوت . قدرى آنجا بودم تا خبر آوردند حضرت آقاى مستطاب امين السلطان دام اقباله بيدار شده بودند رفتيم چادر ايشان . به قدر يك ساعت آنجا بوديم . جمعى آمدند از جمله نواب سيف الدوله ، آقاى حكيم الممالك و مباشرين خمسه و متفرقه هم بودند . بعد از صرف چاى و غيره و قدرى فاصله اعليحضرت شاهنشاهى بيرون تشريف آوردند و سوار شدند . و جناب مستطاب آقاى امين السلطان دام اقباله و سايرين در ركاب بودند . بعضى فرمايشات به حضرت آقاى امين السلطان مدظله در كالسكه مىفرمودند . من هم قدرى از پشت سر كالسكه آمدم تا اعليحضرت همايونى روحنا فداه جناب مستطاب اجل آقاى امين السلطان را مرخص فرمودند . من هم تأمل كردم ايشان به كالسكه رفتند . به من هم تكليف كردند در كالسكهء ايشان رفتم و در راه قدرى از حالات متفرقه و كارهاى حاليه مذاكره شد تا آمديم در خرمدره « 1 » . در چادر ايشان بوديم تا مقارن غروب . آقاى امين خلوت ، آقاى حكيم الممالك ، نواب سيف الدوله و بعضى از عمله خلوت بودند .
قدرى بازى تخته شد . آقاى مهدى خان پسر مرحوم امين الدوله كه آدم بسيار خوبى است آنجا بود قدرى بازى كرد . چند عدد دو هزارى باختند . و نيم ساعت به غروب مانده اعليحضرت همايونى حضرت معظم اليه و جناب دبير الملك را احضار فرمودند .
براى بعضى فرمايشات و غيره به حضور مبارك رفتند . و من آمدم طرف چادر خودم ، چون نزديك به چادر نواب محمد حسين ميرزاى بود ، آنجا هم قليانى كشيدم و آمدم چادر خودم . سيد شوشترى و آقا على بودند . و حالا كه شب شنبه شانزدهم شهر صفر المظفر است با آقا على و سيد شوشترى حرف مىزنيم و فردا ان شاء اللّه منزل در كوشكين است كه اول خاك قراچمن « 2 » است . و حالا شام آوردند . و امروز چند دانه كبك حضرت اجل آقاى امين السلطان براى من داده بودند . كبكها را سه قطعه براى نواب ميرآخور فرستادم و سه دانه براى خودم سر شام آوردند .
هامش
( 1 ) - اصل : خرمده .
( 2 ) - قراچم هم مىتوان خواند . ( ؟ )