سراپردهء همايونى تشريف بردند . و اول صبح عزيز خان خواجه و يكى دو نفر ديگر از پيشخدمتها مثل ابو الحسن خان پسر والى و نوهء مرحوم خانبابا خان سردار و ميرزا محمد خان مليجك و غيره هريك به تفاوت براى ابلاغ فرمايش نزد جناب آقاى امين السلطان رفتند . و جناب معظم اليه بعد از فاصله به حضور مبارك در سراپرده رفتند . و قبلهء عالم بيرون تشريف آوردند سوار كالسكه شدند . من هم قدرى در التزام ركاب رفتم .
پس از آن حضرت امين السلطان به كالسكه رفتند و آقاى امين خلوت هم با ايشان رفتند .
من هم ايستادم تا دورشكهء خودم رسيد سوار شدم و از دنبال آمدم و در كنار رودخانه در ميان چادر كربلائى عزيز رشوند « 1 » كه با چند خانوار شاهوارى كه على اللهى بودند و سياه چادر داشتند در كنار رودخانه رفتم ، ماست و دوغ و كره و نيمرو حاضر كردند خورديم . چون آقا حيدر على ناهار مرا برداشته پيش برده بودند من هم از شدت گرسنگى در آن چادرها رفته ناهار خوردم . قليانى و قهوه صرف كرده و پانزده هزار به آنها انعام دادم و سوار شدم در درشكه . از آنجا تا اغمزار « 2 » يك فرسنگ و نيم بود آمدم .
در اغمزار « 2 » چادر مرا كنارى كه مسافتى با سراپرده داشت و نزديك چادر نواب محمد حسين ميرزاى ميرآخور ، چادر مرا آنجا زده بودند ، نشسته راحت شدم تا بعد خداوند چه مقدّر كرده باشد . تا نيم ساعت به غروب مانده برخاستم . نواب شاهزاده اميرآخور به چادر من آمدند و چند دانه سيب هم براى من فرستادند . به قدر يك ساعت در چادر من بودند . مشغول حرفهاى متفرقه بوديم . ميرزا على اكبر خان هم آمد قدرى با او حرف زديم كه با آقاى عزيز السلطان بازى كرده بودند و او را و ساير را در ميان آب انداخته بودند . و حاجىلله قدرى يخ و هندوانه و ده دانه انار براى من به على مدد داده بودند آورده بود . يك دانه هندوانه و سه دانه انار را براى پسرهاى محمد حسين ميرزاى ميرآخور فرستادم و دو دانه انار هم خوردم . و باقى را يعنى پنج دانه انار و يك هندوانه را دادم آقا حيدر على براى من نگاه دارد . و حالا كه دو ساعت از شب گذشته است وضو گرفتهام نماز كنم . در اين بين شام آوردند و يك مجموعه مرغپلو بود و شربت و غيره خورديم . حيدر على قليان آورد .
هامش
( 1 ) - اصل : ارشوند .
( 2 ) - حاشيهء صفحهء قبل ديده شود .