كالسكهء جناب مستطاب امير نظام با جناب ساعد الملك نشستيم قدرى حرف زديم . به منزلى [ رسيديم ] كه قريهء « او » [ است و ] متعلق است به نواب داراب ميرزا پسر مرحوم . . . « 1 » كه حاكم خلخال است و وكيل الرعاياى خلخال . و پاشا خان سرهنگ توپخانه و شاهزاده حكيم و يكى دو نفر آمدند چادر من : نواب داراب ميرزا - پاشا خان - خانبابا خان - وكيل الرعاياى خلخال . و پسر جناب نظام العلماء سلمه اللّه كه اين ده متعلق به ايشان است .
از اين قرار براى من تعارف فرستاده : نان يك مجموعه - ماست پنج من - يونجه ده من - جو سى من .
و فراشهاى سراپردهء همايونى طرف عصر آمدند منزل چاى خواستند . يك اشرفى به آنها دادم رفتند .
چهارشنبه 6
امروز قدرى بالاى پل ميانج چادر زده بودند . من قدرى پيشتر آمده بودم . در چادر نشسته ، آقاى حاجى صدر الدوله آمدند در آفتابگردان ناهارى همراه داشت ، قدرى هندوانه و خربزه هم بود . ناهار سوارى من هم بود آنجا صرف شد . و آقاى سيف الدين خان با على خان حاكم پسر مرحوم قاسم خان والى شكار رفته بودند قدرى فاصله آمدند .
و من قدرى خوابيدم . بعد از آنكه از خواب برخاستم چاى صرف شد و رفتم منزل يعنى چادر جناب ساعد الملك . با ايشان مشغول صحبت شديم . شام را هم آنجا خورديم و در ساعت پنج آمدم منزل يعنى چادر خوابيدم و به جناب ساعد الملك در فرستادن خانه و غيره از تبريز سفارشات كردم و از ميرزا يوسف خان شكايت كردم .
پنجشنبه 7 شهر صفر المظفر اودئيل 1307
صبح زود رفتم حمام چادر كه مال جناب مستطاب امير نظام بود شستشوئى كردم .
نماز و ادعيه قرائت شد . جناب ساعد الملك و پاشا خان و خانبابا خان و وكيل الرعاياى خلخال آمدند چادر من . قدرى فاصله رفتم چادر جناب مستطاب امير نظام . ايشان هم رفتند در خدمت حضرت اسعد و الا وليعهد روحى فداه . من قدرى با آقاى سيف الدين
هامش
( 1 ) - اسم نوشته نشده است .