كه از فرنگستان مراجعت مىفرمايند برويم . صبح بعد از نماز به جهت نقاهت مزاج و ملاحظههاى ديگر خودم استخاره به قرآن كردم استخاره خوب نيامد و حالت خودم هم نقاهت داشت به اين جهت نرفتم و موقوف كردم . و رقعه خدمت جناب مستطاب امير نظام نوشتم كه به جهت نقاهت و كسالتى كه دارم نمىآيم و جناب شما كه تشريف داريد بودن يا نبودن من مساوى است . آنچه مقتضى بدانيد به عرض برسانيد . ان شاء اللّه من روز ورود موكب همايونى مشرف مىشوم . رقعه را دادم عبد اللّه خان برد . ايشان هم تصديق كرده بودند . نماز و ادعيهء استمرارى تلاوت شد . آقا على لباسى آورد پوشيدم تا بعد چه شود و در اندرون بودم .
روز يكشنبه 12 شهر محرم
بعد از نماز و ادعيه و غيره از اندرون بيرون آمدم . منزل ميرزا يوسف خان ناهارى صرف شد . كسى پيش من نبود مگر ميرزا يوسف خان و سيد شوشترى و ميرزا غلامحسين . و قرار بود حاجى ميرزا حسين خان گرانمايه بيايد . من دورشكه به استقبال او كه از اردبيل مىآيد فرستادم ، ولى حاجى خان دروشكه را نديده بود و از راه خانهء كلانتر آمده بود ، وارد شده بود . طرف عصر رفتم در باغ جناب مستطاب آقاى امير نظام دام اقباله . آقاى عبد الحسين خان را ديدن كردم . جاخالى جناب امير نظام را گفتم .
عبد الحسين خان با صاحب منصبان فوجگروسى بودند كه آنها را قراولخانههاى شهر تقسيم مىكردند . و ما شاء اللّه با اين صغر سن خيلى هوشيار است . خلاصه عليقلى خان پيشكار جناب آقاى امير نظام هم بودند احوالپرسى كردم . . . « 1 » براى مرند اردو بفرستد .
كاغذى هم من آنجا به جناب مستطاب امير نظام دام اقباله نوشتم و در آن كاغذ به جناب آقاى ساعد الملك دعا رساندم . . . « 1 » كه حاجى ميرزا حسين خان از در خانهء منسوبانش كه در سر راه من بود پياده شده خواستم ملاقات نمايم ، چون بنا بود منزل ميرزا يوسف خان منزل نمايد به او بگويم چرا جاى ديگر رفتهاند . گفتند حمام رفته است . به آدم او سفارش كردم كه بگويد كه شما خلاف وعده كرديد . من ديدن شما آمدم . و من آمدم منزل . شب را حاجى ميرزا حسين گرانمايه آمدند پيش من قدرى حرفهاى متفرقه زديم و در سه ساعتى شام صرف شد و او رفت . و من رفتم اندرون قدرى كتاب نگاه كردم تا خوابيدم .
هامش
( 1 ) - جاى دو كلمه سفيد است .