اظهار اينكه به طهران يا نزد جناب مستطاب آقاى امين السلطان دام اقباله مىخواهم براى تحريرات بروم به كسى نكردهام . و امروز فوج گروسى جمعى آقاى عبد الحسين خان پسر جناب اجل امير نظام از گروس آمدند . نواب نصرت الدوله براى جابهجا كردن منزل فوج با مقرب الخاقان محمد صادق خان قراباغى و غيره مذاكره مىكردند . و فوج گروسى را براى اينكه در ورود موكب مبارك همايونى به تبريز كه از فرنگستان به سلامت مراجعت بفرمايند اينجا احضار كردهاند كه هم قدرى مشق بكنند ، هم چون اين فوج طرف اطمينان اهل ولايت خود جناب مستطاب امير نظام است چندى در تبريز بماند .
به تاريخ چهارشنبه 8 شهر محرم الحرام 1307 در تبريز
امروز يك ساعت از روز گذشته آقا على لباسى در اندرون آورد پوشيدم .
حاجى حميد بيك و اصغر خان و عبد اللّه خان بودند . حكيم كاستلى آمد مرا ديد و مىگفت بايد يدوردپطاسيوم را روزى چهار گندم در دو وقت مداومت نمائيد . اگر خيال استقبال نداشتيد زياد مىكردم ، ولى حالا به همين اندازه بايد صرف شود ، و عشبه را هم كه روزى دو فنجان صرف مىشود . و ميرزا حسين خان و يكى از اطفال هم ناخوش بودند ديد دستور العمل داد و رفت . و من هم ديشب كاغذ هما خانم كه به والدهء ميرزا حسين خان نوشته بود شرحى به هما خانم و خانم شاهزاده نوشتم كه به طهران بفرستند . و آمدم منزل ميرزا يوسف خان آنجا قدرى نشستم تا نماز صبح و اذكار و ادعيه و زيارت عاشورا آنجا تلاوت كردم . و شخص بزازى كه آشناى آدمها بوده و تنباكو از او گرفته بودند شش من از قرار يك من نه هزار كه پنج تومان و چهار هزار باشد و نصر اللّه آدم ميرزا يوسف خان گرفته بود پول او را هم نداده بودند ، من از جيب به او دادم و رفت . بعد از قدرى فاصله روزنامهء اختر را آوردند كه در بيست و دويم ذيحجة الحرام هزار و سيصد و شش چاپ شده بود ( در 1889 ) ، به اسمى « 1 » آن روزنامه را ملاحظه كرده قدرى خود را مشغول كردم . پس از آن ناهار خواستم ناهار حاضر كردند . كسى پيش من نبود . تنها درست نتوانستم ناهار بخورم . مختصرى ناهار صرف شد و به آدمها قدرى حرف زدم . و جناب مجتهد سلمه اللّه كه ديروز شب پنجشنبه را دعوت كردهاند روضهخوانى جناب خودشان . ترديد دارم بروم يا نروم ، چون دو سه شب قبل خودم
هامش
( 1 ) - كلمهاى شبيه : به اسمى ؛ فعلا به اسمى خوانده شد .