از جنوب و از شمال و از يمين و از يسار * بهر خدمت ايستاده از سياه و از سفيد
خاطر خود را به پا آنجا دمى مشغول كن * از چه مىخسبى به منزل فرد و تنها و وحيد
من پس از قدرى تأمل ، ساعتى فكر و خيال * گفتم اينك وقت بگذشته است برگرد اى بريد
به تاريخ روز دوشنبه سلخ شهر ذى قعدة الحرام
امروز صبح از باسمنج با جناب مستطاب امير نظام دام اقباله عزيمت شهر كردم . به اين معنى كه با جناب حاجى مهدى قاضى پسر مرحوم آقا ميرزا هاشم كه شخص بسيار خوبى و مرد بزرگوارى است از جناب امير نظام و من دعوت كرده بودند كه در « شادباد » « 1 » ايشان كه يك فرسخ و نيم است تا شهر تبريز ، ناهار آنجا صرف شود . من هم با جناب اجل آقاى امير نظام دام اقباله عازم شديم . يعنى اول صبح را حضور حضرت و الا وليعهد روحى فداه مشرف شديم . حضرت و الا امروز عازم شدند كه چند روز در آنجا تشريف دارند و براى عيد اضحى شهر تشريف بياورند و جناب ساعد الملك در ركاب مبارك باشند و جناب مستطاب امير نظام با من در دورشكه نشستيم آمديم در شادباد . جاى بسيار خوب باصفائى است . از عمارات خوب تمام باغ و غيره . از هر جهت ممتاز است .
خيلى در آبادى آنجاها جناب سامى سلمه الله زحمت كشيدهاند .
اين اشخاص را وعده گرفته بودند آنجا آمدند : آقاى حاجى صدر الدوله ، عزيز الله ميرزا ، جناب مستشار الملك . ناهار مفصلى صرف شد . پس از مجلس جناب قاضى به جاى ديگر رفتند و جناب امير نظام دام اقباله با مستشار الملك قدرى تخته نردبازى كردند و من هم چند دقيقه خوابيدم ، ولى خوابم نبرد . پس از آن برخاستم كه وضو و شستشوئى بكنم . رفتم سر حمام بسيار خوب و پاكيزه و با سليقه كه آنجا ساختهاند . من هم ميل به حمام كردم . رفتم صابونى زدم و شستشوئى كردم و بيرون آمدم . اين چند شعر را هم كه نوشته شد آنجا بديهه گفتم و سوار شده آمديم به طرف شهر . در راه خيلى خوش گذشت . آن منزل قدرى سنگلاخ بود ، ولى باقى را صاف و خوب بود آمديم . در خيابان كه رسيديم بيگلربيگى ، ميرزا عبد الله خان كدخدا كه معين ديوان است سواره آمدند خدمت جناب مستطاب امير نظام رسيدند و آمديم تا به منزل . جناب مستطاب امير نظام منزل خودشان تشريف بردند . من هم آمدم منزل ميرزا يوسف خان قليانى كشيدم و رفتم
هامش
( 1 ) - ( ظ : شادآباد )