تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات امين لشكر ( فارسى ) — صفحة 138

مساهمون:

ص١٣٨
كربلائى عباسعلى به توسط . . . « 1 » گماشتهء او داده شده قبض آن را بگيرند . و ميرزا يوسف خان آمد قدرى حرف زديم و از آنجا آمدم منزل ميرزا يوسف خان تلگرافى به فرنگستان نوشتم . دوانپريال هم پول مخابره را دادم كه ببرند عبد الله خان بگويد . و ميرزا محمد على اعدادى و حاجى درويش . . . « 2 » و ميرزا عبد الله خان كدخدا معين ديوان پيش من آمدند . ميرزا شفيع خان منشى هم كه در باب ميرزا مهدى ميزان و طلبى كه از حاجى سيد محمد تقى صراف دارد مذاكره كردند . و من دو پاكت يكى به جناب مستطاب مشير الدوله ، يكى به آقاى نصر الملك نوشتم به طهران فرستادم . . . « 3 » آدم بكمزافندى آمد كاغذهائى كه به ميرزا محمد حسين نوشته‌ام كه به خلخال بفرستد دادم او كه بفرستد . پس از آن ناهار حاضر كردند با ميرزا عبد الله خان و مقرب الخاقان ميرزا شفيع خان منشى صرف شد . پس از آن قدرى راحت كردم . پيشخدمت جناب مستطاب اجل امير نظام مد ظله آمد رقعه با پنجاه عدد اشرفى آورد كه از خجالت لطف و مهربانيهاى اين بزرگوار شرمنده‌ام . سواد رقعه اين است : فدايت شوم - امروز را يك جائى هشتاد اشرفى به مخلص رسيده « 4 » و اينك پنجاه عددش را خدمت جنابعالى فرستادم و استدعا دارم كه همانطور كه مرغ دانه برمىچيند مخلص ان شاء الله اين اشرفيها را با شطرنج از جنابعالى ببرم . زياده زحمت ندارم .

به تاريخ پنجشنبه 3 شهر ذى حجة الحرام اودئيل

امروز در اندرون بودم . ناهار خوردم ، قدرى هم در ميان سرداب كه آب روان مىگذرد بودم . بعد از آن در ميان زيرزمين قدرى خوابيدم . طرف عصر جناب مجتهد كاغذى نوشته بودند كه در كلوانق دخترى كه خواهر حاجى آقاست معقودهء يكى از آدمهاى او شده . دختر انكار دارد كه مرا مجبورا براى اينكه چهار صد تومان ارثيهء پدر مرا ببرند مىخواهند مرا [ به ] زور ببرند ، و جناب مجتهد سلمه الله نوشته بودند خوب است در تبريز دختره حاضر شود . من هم نوشتم بيايد . ميرزا يوسف خان كاغذى نوشته بود و
هامش
( 1 ) - جاى اسم سفيدست . ( 2 ) - به قدر نصف سطر سفيد مانده . ( 3 ) - نام را ننوشته . ( 4 ) - امين لشكر در حاشيه به خط خود نوشته : از جناب مستطاب عالى . . . حسينقلى خان . . . دام مجده العالى ( نقطه‌چين خوانا نيست ) .
روزنامه خاطرات امين لشكر ( فارسى ) — صفحة 138 | ميرزا قهرمان امين لشكر