نصرت السلطنه و نواب عزيز اللّه ميرزا و جناب ساعد الملك اينجا هستند شما تنها ننشينيد اينجا بيائيد . من هم رفتم آنجا . به ميرزا يوسف خان هم امروز خلعتى حضرت اسعد و الا وليعهد روحى فداه مرحمت فرموده بودند و به حضور مبارك حضرت اسعد و الا روحى فداه مشرف [ شد ] و خدمت جناب مستطاب آقاى امير نظام آمد و شب هم جناب مستطاب امير نظام با عزيز الله ميرزا و مستشار الملك و غيره بازى كردند و من و جناب ساعد الملك زودتر آمديم منزل كه بخوابيم .
روز شنبه 28 شهر ذى قعدة الحرام
امروز صبح بعد از نماز و ادعيه در چادر بوديم . ميرزا يوسف خان و محمد خان مىرفتند تبريز . در چادر جناب مستطاب امير نظام ناهار صرف شد . جناب ساعد الملك و چند نفر بودند . بعد از ناهار نواب عزيز الله ميرزا با جناب مستطاب امير نظام قدرى بازى كردند . من آمدم منزل خودم قدرى خوابيدم ، ولى خوابم نبرد . كتاب مثنوى را ملاحظه كردم و حكايت آن شخصى كه در ميان خواب مار به دهان او رفته بود و او را سوارى بيدار كرد . و قدرى هم آبغوره از شهر آورده بودند ، يك شيشه تمام را من خوردم .
قدرى فاصله حالتم قدرى منقلب شد . و طرف عصر رفتم چادر جناب ساعد الملك ، دبير السلطنه و منشى حضور آمدند قدرى با آنها حرف زديم . از آنجا رفتم طرف چادر جناب مستطاب امير نظام مدظله . مستشار الدوله ميرزا يوسف خان آنجا بود . دو ساعتى هم باز آنجا مشغول صحبت و بازى شدند . شام صرف شد و من آمدم چادر خودم خوابيدم .
روز يكشنبه 29 شهر ذى قعدة [ الحرام ]
قدرى از خواب دير برخاستم . جناب ساعد الملك و جناب مستشار الملك و نواب عزيز الله ميرزا آمدند قدرى با آنها مشغول حرف و بازى شدم . ناهار هم آنجا صرف كرديم و خدمت جناب مستطاب امير نظام هم جمعى بودند ، از جمله آقا سيد محمد تقى ناظم التجار بود . بعد از ناهار عزيز الله [ ميرزا ] رفتند خدمت جناب امير نظام و جناب ساعد الملك هم رفتند . مستشار الملك هم رفتند . من در چادر خودم بودم . على خان آدم ميرزا يوسف خان از شهر آمد و بعضى نوشتجات از خلخال بود ، ميرزا يوسف خان