جناب مستطاب امير نظام دام اقباله قرار دادند كه ميرآخور ايشان و مراد خان آدم ايشان بروند ساوجبلاغ براى انجام بعضى امورات و فرخ خان پسر مرحوم مظفر الدوله كاغذى به من نوشته بود و اظهار كرده بود كه از طرف جناب امير نظام در حق او كارى و رجوع خدمت . . . « 1 » بشود . جواب او را در پشت كاغذى كه به من نوشته بود جناب مستطاب امير نظام . . . « 2 » خودشان نوشتند ، اظهار مهربانى كردند و نوشتند براى تشريففرمائى شاهنشاهى بيايد تبريز در حق او كارى بشود . كاغذ را دادم عبد الله خان براى او بفرستد .
ناهار را آنجا خورديم . پس از آن آمدم چادر خودم . ميرزا غفار منشى تو سركانى را هم در خدمت جناب مستطاب امير نظام معرفى شد . از خط و سواد او تعريفى شد . و من آمدم چادر خودم راحت شدم ، تا عصرى برخاستم نماز كرده زيارت عاشورا خواندم . و حاجى آقاى مكرى هم كه . . . « 3 » مطالب او را جناب امير نظام دام اقباله به توسط من قبول و جواب به خط خودشان نوشتند كه برود ساوجبلاغ . و طرف عصر سيد احمد شوشترى اينجا بود چاى صرف شد و محمد خان هم قبض ماهانهء ميرزا يوسف خان را كه جناب مستطاب امير نظام دام اقباله از خودشان ماهى هفده تومان مىدهند يكصد و كسرى بود ، ميرزا يوسف خان عوض قبض خرج كارخانهء محمد خان داده بود از جناب مستطاب امير نظام حواله گرفته بودند كه از عليقلى خان بگيرند .
طرف عصر در چادر جناب مستطاب امير نظام مد ظله قدرى نشستيم . نواب عزيز الله ميرزا بود شطرنج بازى كردند . و جناب ساعد الملك هم از شهر آمدند و شب را در چادر جناب ميرزا شفيع خان مستشار الملك مهمان بودند . يك ساعت و نيم از شب گذشته آنجا رفتم و قدرى مشغول بازى و غيره شدند و در ساعت پنج من آمدم در چادر خوابيدم . حاجى ميرزا فرج خان ياور توپخانهء مباركه كه صاحب اين باغ است كه در باسمنج منزل كردهايم ، يك بره و قدرى نان براى من فرستاده بودند .
دوشنبه 23 ذى قعدة الحرام
امروز صبح رفتم حمام باسمنج . رنگ و حنا آوردند استعمال كردم . آب حمام بد نبود . حكيمباشى برادر ميرزا ابو الحسن كه آدم قطورى است ميان خزانه بود تعارفى
هامش
( 1 ) - جاى كلمهاى سفيد .
( 2 ) - جاى كلمهاى سفيد .
( 3 ) - جاى يكى دو كلمه سفيد .