احكام و فرمان و غيره دادم عبد الله خان به خانهء ثقة الملك بردند . رفت و مراجعت كرد او را نديده بود . قرار شد فردا صبح ان شاء الله برود . و جناب سيد ميرزا از اهل آباده و مىگويند همشيرهزادهء مرحوم مغفور حاجى محمد جعفرآبادهاى است در طهران بوده و يك سال است تبريز آمده ، يك قاب كوچك اسامى ائمهء هدى ( ع ) براى من آورد و مىگويد براى شما ختمى مىخواهم بگيرم . ان شاء الله خداوند قبول فرمايد . و آقا على مىگويد كه آدم حاجى شيخ آمده بود كه شنيدهام جناب امير نظام خيال دارند با سمنج بروند ، هنوز گلهاى آنجا باز نشده است . خوب است مذاكره شود دو هفته ديگر بروند . و شب جمعه را بعد از نماز و ادعيه و غيره ميرزا عبد الله خان معين ديوان كدخدا كه سالهاست كه با من دوستى دارد ، آدم فرستاده بودم آمد پيش من تا ساعت چهار و نيم نشستيم . حاجى فضلعلى خان پسر مرحوم حاجى ميرزا صادق خان هم آنجا آمد و آدمهاى خودم مثل آقا على و محمد خان و اصغر خان و عبد الله خان اينجا بودند . قدرى بازى كردند . سيد شوشترى هم بود . شام صرف شد . ميرزا يوسف خان درد دندان دارد . و من بعد از شام رفتم اندرون كه منزل والدهء ميرزا حسين خان است شب را آنجا خوابيدم . آنها روز جمعه در خانهء جناب مستطاب امير نظام مهمان هستند .
روز جمعه 14 شهر شوال المكرم اودئيل 1306
امروز در منزل بودم ، يعنى صبح در اندرون بودم . بعد از نماز و غيره آمدند گفتند كه مقرب الخاقان حاجى ميرزا حسين خان گرانمايه آمدهاند ديدن شما . فرستادم آمدند اندرون . به قدر ساعتى آنجا بوديم . حاجى خان گفتند خوب است امروز سوار شديم به طرف باغميشه و خانهء مقرب الخاقان كلانتر برويم گردش كنيم . فرستادم دورشكه را آوردند با حاجى خان رفتيم خانهء كلانتر . آقاى حاجى صدر الدوله دو سه عدد نان خانهپزى فرستاده بودند با خود برداشتيم و رفتيم خانهء كلانتر . ميرزا صالح خان از اندرون آمد كمال انسانيت كرد . فرستاديم ناهارى فورا حاضر كردند . از پلو و ساير ملزومات و حاجى كلانتر هم خواب بود بيدار شد آمدند . ناهارى صرف شد و قدرى كتاب مثنوى نگاه كردم و قدرى خوابيدم . پس از آن چاى آوردند صرف شد . و قدرى خود را مشغول كرده حرفهاى متفرقه گفته شد و نقشهء اكسپوزسيون پاريس را ميرزا صالح خان داشت تماشا كرديم . و طرف عصر آمديم منزل ميرزا يوسف خان . آقا على