روز و شب ، موكل و پرستار آن والاجاه بودند ، به سبب خيانتى كه نموده بودند و خايف بودند ، بالاتفاق ، در خواب شيرين ، سر آن خديو با جاه و تمكين را بريدند ، عالىجاه ، صادق خان شقاقى كه اميرى بود پادشاهوش و سرهنگى بود گردنكش ، چون از اين قضيه ، آگاه شد ، زينت و پيرايه و آلات زرينهء پادشاهى را مانند كلاه كيانى و بازوبند ، با درياى نور و كوه نور و زنار و حمايل و خاتم و انگشترىها و مسند مرواريد و متكا و امثال اينان را ضبط نمود . و موكب همايون پادشاهى ، شوريده شد و لشكر ، متفرق شد و فتنه و فساد و آشوب عظيمى برپا و قيامتى بزرگ ، هويدا شد و از هر طرف ، هاىوهو و گيرودار و كشمكش و غارت و شلتاق ، در ميان خلايق ، پيدا گرديد .
عالىجاه آصفجاهى ، وزيراعظم دستور افخم ، حاجى ابراهيم خان اعتماد الدولهء شيرازى ، بنه و اسباب و آلات و ادوات دارايى و توپخانه و زنبوركخانه و احمال و اثقال و مقاليد جهانگشايى و حسين قلى خان - برادرزادهء سلطان مقتول مغفور - با چند نفر اولاد نواب همايون جهانبانى نيز برادرزادهء سلطان مغفور كه اكبر ايشان را آن مغفور ، عباس شاه مىخواند ، با خود ، با بقيهء لشكر و سپاه دولتخواه ، به مردانگى و فرزانگى و رشادت ، رو بر راه شده و به دار الخلافهء تهران آورد .
عالىجاه ، ميرزا محمد خان قاجار بيگلر بيگى ، دروازهء قلعهء تهران به رويشان نگشود ، تا آنكه نواب مالكرقاب اشرف اقدس والاى جهانبانى ، يعنى فتح على شاه - برادرزاده و پسر زن سلطان مغفور - كه فرمانرواى مملكت فارس بود ، از اين قضيه ، باخبر شد .
نواب ، فرزند خود ، شجاع الملكى ، محمد على ميرزا را در شهر شيراز ، نايبمناب خود نموده ، با فوجى از غلامان ، بهزودى خود را به دار الخلافهء تهران رسانيد و داخل شهر گرديد و فى الفور به لشكرآرايى ، مشغول شد . به اندك زمانى عالىجاه ، صادق خان شقاقى افراسيابشوكت مذكور دررسيد ، با پنجاههزار نفر لشكر آراستهء پرخاشجو .
نواب مالكرقاب جهانبانى ظفر توأمان ، خاقان صاحبقران ، فتح على شاه جمنشان ، به توفيق حضرت مالكشأن ، با پنج هزار نفر دلاور نامجو ، بهجانب خصم خامطمع
رستم التواريخ ( فارسى ) — صفحة 475
مساهمون: محمد هاشم آصف ( رستم الحكماء )
ص٤٧٥