گيلانات ، سرافراز و به اسب و خلعت آن حدود ، مباهى و ممتاز نموده و روانه به رشت فرمودش . به اندك زمانى ، باد نخوت و غرور در دماغ آن عالىجاه ، راه يافته ، از شهرستان عقل و دانش ، به باديهء جهل و سفاهت شتافته ، كوس طغيان و كوركهء تمرد نواخت و خود را عبث در ورطهء مشقت و رنج بىحاصل انداخت .
چون خبر اين حادثه ، به سمع شريف داراى ملكآراى كشورگشا ، على مراد خان عدوبند فرمانفرما رسيد ، سردار ذوى الاقتدار نامدارى با سپاهى بسيار و آتشخانهء بىشمار بهجانب رشت فرستاد . و آن ياغى را به محاربه ، مغلوب و مقهور نموده و با غل و زنجير ، او را اسيروار به درگاه جهانپناهش آوردند . داراى كرمپيشه ، جرايم او را عفو نموده و وى را به تفقدات پادشاهانه ، مفتخر و به نوازشات و احسان و انعام خديوانه ، مباهى نمود و در مرتبهء ثانى نيز او را به حكومت رشت و گيلانات فرستاد .
پس هدايت اللّه خان مذكور را دخترى بود در زيبايى و رعنايى و طنازى و دمسازى و پرنازى ، رشك حور و پرى و در حسن جمال و كمال و آنيت و ملاحت ، يگانه در دلبرى . بعد از خواستگاى پادشاهانه ، آن خديو والاهمت ، آن بلقيس اطوار را با جهاز لايق سركار فيض آثار پادشاهى ، با اسباب و آلات و ادوات زرينه و سيمينهء مرصع به جواهر آبدار ، به دربار معدلتمدار آن خسرو سليمانوقار فرستاد . و در شهر اصفاهان كه پاىتخت اعلا بود ، سور پادشاهانه برپا نمودند . و بازارها و دكانها را به زينتها و زيورها و پيرايهها و نقش و نگارها آراستند و پيراستند . و با افروختن مصابيح و مشاعل ، شبها چون روز روشن و به نقش و نگارها ، گلخنها را خوشتر از گلشن نمودند . و مطربان شورانگيز ، به نواختن دف و نقاره و عود و رود و چنگ و چغانه و رباب و بربط و ارغنون و نى و موسيقار و به الحان خوش و رقص دلكش ، زهرهء زهرا را بر فلك مينايى ، محو و مات ، و شاهدان شيرينكار ، سرخوش از بادهء ارغوانى ، به پيمانهبخشى ساقيان شيرينكار سروقد گلرخسار ، به بازىهاى گوناگون ، صفنشينان محفل عيش و بزم طرب را در خواب سبات انداختند . و از فرط نقل و حلوا بذل نمودن ، دكانهاى
رستم التواريخ ( فارسى ) — صفحة 458
مساهمون: محمد هاشم آصف ( رستم الحكماء )
ص٤٥٨