پيلتن ثانى را از او داشت و در آن حادثه حضور نداشت ، به دست عالىجاه ، اكبر خان مذكور داد و او را به خوارى كشت . و پسرهايش را نيز به دست اكبر خان داد . بعضى را كشت و بعضى را كور نمود . و چهار پسر مرحوم كريم خان وكيل الدوله را نيز چشم بركند . والاجاه ، جعفر خان مذكور را در پى مهمى فرستاده بود . وقتى كه بازگشت نموده ، اين حوادث ، روى داده بود . بعد از چند روز ديگر به والاجاه ، على مراد خان خبر دادند كه عالىجاه ، اكبر خان مذكور ، با اللّهبخش خان زند ، شراب مىخورد و سر خود را مىجنباند و در حالت مستى ، شمشير خود را از غلاف ، بيرون مىكشد و پيوسته اين اشعار را مىخواند :
من كلام فردوسى
مرا عار آيد از اين زندگى * كه سالار باشم كنم بندگى
اگر من نترسم ز يزدان پاك * چه كاوس پيشم چه يك مشت خاك
والاجاه ، على مراد خان ، از استماع اين سخنان در باب عالىجاه ، اكبر خان مذكور ، بدگمان گرديد و آتش خشمش شعلهور شده و ديگ كينهاش به جوش آمده ، عالىجاه جعفر خان پيلتن ثانى - برادر امى خود و ارشد اولاد صادق خان زند مقتول - را طلب نمود و فرمود : « اى برادرِ با جان برابر عزيز ، خون پدر و برادران خود را از اين اكبر خان حاضر بخواه كه پسر خالوى من و تو مىباشد . »
در آن وقت ، عالىجاه ، اكبر خان مذكور ، شمشير يراقمرصع بر ميان بسته و خنجر دسته و غلافمرصع ، بر كمر داشت و سپرى از پوست كرگدن كه قبههاى آن و حواشيش به جواهر مرصع بود ، به سرپنجه گرفته ، مانند روئينتن ، با كمال غرور ايستاده بود و دست به قبضهء شمشير آبدار رسانيد كه والاجاه ، جعفر خان پيلتن ، پا پيش نهاده و چنان سيلى بر بناگوش آن نامدار زد كه چانهء او شكست و دندانهايش شكسته و در دهانش ريخته و دست در كمربندش افكنده و او را برآورده و بر زمين زد و بر سينهاش نشست و با خنجر ، دو چشمش را برآورد و اموالش را ضبط نمود . بعد از سه روز ، والاجاه ،