قنادى ، مانند خانهء فقرا و چون كيسهء گوشهنشينان ، خالى و از وفور ناز و نعمت و از كثرت اطعمه و اشربه ، بطون خاص و عام ، ممتلى ، مانند درج پر از جواهر و در و لآلى . و از سركار فيض آثار نواب اشرف اقدس و الا ، جميع وزرا و امرا و خوانين و حكام و باشيان و رؤسا و اعيان را مخلع و مشرف نمودند .
لمؤلفه
تعالى اللّه از آن سور دلآويز * كه در آن غير نى نالان نبودى
به مرگ دشمنان در آن عروسى * رباب و چنگ ، خوش افغان نمودى
به اندك زمانى ، حاكم همدان كه يكه غلامش بود ، به سبب استقلالى كه يافته بود ، طبل طغيان كوفت و به شورشگرى ، مملكتى را برآشوفت . آن داراى كشورگشا ، سپهدارى صاحباقتدار نامدار ، با لشكرى خونخوار ، به محاربهء او فرستاد ، بعد از محاربهء بسيار ، به ضرب توپ و خمپاره ، بارهء شهر همدان را بهزير آوردند . اهل آنجا به ستوه آمدند و دروازهء شهر را گشودند و حاكم ياغى طاغى را در بند گران كشيدند و به درگاه جهانپناه آوردند . و به فرمان لازم الاذعان پادشاهى ، او را طعمهء تيغ آبدار نمودند . و حسب الامر آن والاجاه ، قلعهء همدان را كه از سد سكندر ، محكمتر بود ، از بيخ و بن برآوردند .
آن والاجاه ، فرمانفرمايى بود با عدل و تمييز و سياست و كياست و وفا و فهم و ادراك ، و شهريارى بود لشكرآرا و ممالكپيرا و رعيتپرور و غيور و باحزم و سفاك .
شمهاى از زبردستى او آنكه روزى يكهسوار چابك و چالاكى ، عمر آقا نام ، از طايفهء كرد بابان ، در ميدان شاه اصفاهان ، اسبتازى و جولانگرى مىكرد و چند سوار چست و چالاك را به ضرب جريد ، مجروح و خسته نمود . چون اين خبر به آن والاجاه رسيد ، ناگاه از در علىقاپى ، با لباس مبدل ، رندانه و مستانه ، بىخبر ، بيرون آمد و اسب خود را طلب نمود و سوار شد ، چنانكه كس آگاه نشد . و بابا على عسكر شاطرباشى در ركابش حاضر بود و بس . از دست وى چماق را ربوده و از عقب آن يكهسوار كرد بابان كه عمر آقا نام داشت ، تاخت و مانند رستم دستان ، چماق را جريدوار بهجانب آن حريف