تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رستم التواريخ ( فارسى ) — صفحة 460

مساهمون:

ص٤٦٠
مغرور انداخت . بر مهرهء پشت وى آمد و مهرهء پشتش درهم شكست و از پشت اسب ، بر زمين افتاد و فى الفور ، جان به جان آفرين سپرد . و باهزار آرزو و حسرت ، عمر آقاى نامدار مذكور ، به ضرب جريد يكّه غلام حيدر كرار ، على مراد خان زند جمشيداقتدار ، بمرد . آن والاجاه ، بعد از ضبط و تصرف و تمشيت همهء ممالك ايران ، والاجاه ، رضا قلى خان - ولد خاقان خلد آشيان ، محمد حسن خان عيوق‌شأن صفوى قاجار - را نديم و جليس و اكيل و هم‌مشرب و هم‌پيالهء خود نمود . و صبيهء مرضيهء سلالة الملوك نتيجة السلاطين شاه اسماعيل والاجاه خلد آشيان خليفه سلطانى را چنان كه شايد و بايد ، شاهانه ، به عقد و نكاح آن والاجاه درآورد . و على خان سربندى - يكه غلام مؤدب با فصاحت و بلاغت جادوزبان خود - را با نامهء مودت علامه ، به‌جانب استر آباد ، نزد والاجاه ، فريدون ثانى ، آقا محمد خان - ولد خاقان عيوق‌شأن خلد آشيان ، محمد حسن خان صفوى قاجار - فرستاد كه شايد به اصفاهان به ديدنش آيد و او را ركن دولت و جزء جلال خود قرار دهد . وى چون از آثار و دلائل و قرائن ، خود را پادشاه ايران مىدانست و منتظر فرج و فرصت خدايى بود ، خواهش آن والاجاه را قبول نفرمود و على خان مذكور را نزد خود نگاه داشت . نواب مالك‌رقاب اشرف ، على مراد خان ، فرزند ارجمند خود ، - والاجاه ، اميرزادهء اعظم ، شيخ اويس خان - را با دبدبه و كوكبه و طمطراق پادشاهى ، با لشكر بسيار به فرمانروايى طبرستان و مازندران فرستاد و آن حدود را به حيطهء ضبط و تصرف درآورد . و عالىجاه ، محمد ظاهر خان زند شيرگير - پسر خالهء خود - را با دبدبه و كوكبهء سردارى ، با لشكر بسيار ، بر سر قلعهء استر آباد فرستاد و آن را محاصره نمود . چون محاصره به طول انجاميد ، در اردوى عالىجاه ، محمد ظاهر خان ، قحط و وباى شديد ، روى داد . عالىجاه ، محمد ظاهر خان ، با لشكرش ناچار خواستند فرار نمايند . از تركتازى كوكلان و يموت در جنگل بىكرانهء مازندران ، راه ، گم نمودند و از هم متفرق شدند . و تركمانان ، ايشان را
رستم التواريخ ( فارسى ) — صفحة 460 | محمد هاشم آصف ( رستم الحكماء ) / ميترا مهرآبادى