اسير كردند و بردند و عالىجاه ، محمد ظاهر خان را گرفتند و با دست بسته ، در حضور والاجاه ، آقا محمد خان آوردند . فرمود او را موافق شرع انور ، قصاص نمودند و سركردههاى سپاهش را در بند نمود .
چون اين خبر به والاجاه ، اميرزادهء اعظم ، شيخ اويس خان مذكور رسيد ، شوريدهاحوال شد . و اكابر مازندران بر او خيره و چيره گرديدند . و آن والاجاه ، ناچار ، بالاضطرار از مازندران به رى آمد . در آن وقت ، داراى جمشيدجاه در شهر تهران بود و به مرض سل و استسقا ، مبتلا بود . از روى خشم ، چند نفر از سركردههاى لشكر والاجاه ، شيخ اويس خان مذكور - پسرش - از طايفهء نانكلى را به سبب فرار نمودن از مازندران ، فرمود با تخماق ، كاسهء سر ايشان را كوفتند . و در حالت بيمارى ، با دبدبه و كوكبهء پادشاهى و دستگاه عالمپناهى ، از تهران ، بيرون آمده و عازم اصفاهان گرديد .
لاجرم ، فرمانفرماى ممالكآراى كشورگشاى فريدونفر ، داراى روشنضمير بهرامشكوه رعيتپرور ، يعنى والاجاه ، على مراد خان زند عدوبند همتبلند ، مدت فرمانفرمايى و داراييش هفت سال بود . سلطانى بود با تمييز و حسنسياست و شجاعت و حزم و سخاوت ، و داورى بود با معدلت و كياست و غيرت و حميت و فهم و مكر و حيلت و در زيركى و دور انديشى ، بىنظير و در كاردانى ، روشنضمير . و در ايامش قواعد حساب و احتساب و قوانين عدل و انصاف ، برجا بود . داورى بود حقپرست و حقگذار و زيردستنواز و زبردستآزار . پادشاهى بود با وقار و تمكين و سهمگين و پرستيز و بهحق ، خونريز و صاحب جلال و كمال و اقبال و كينهور و معتبر و باحيا و باوفا و خوشحال و نيكوخصال و در طريقهء آشنائى ، عديم المثال بود .
پس بر زيركان ، مستور مباد كه چون در اين سراچهء فانى بىاعتبار و در اين كهنهسراى بىثبات ناپايدار ، زيست نمودن ، مانند آب در غربال ، و دوام داشتن ، چون صبر در دل عاشق خستهحال است و شاه و گدا و منعم و بينوا را از بزم دلكش زندگانى ، به جهت ادخال ديگران ، از امثال و اقران ، به ترتيب ، حساب ، خواهىنخواهى اخراج مىنمايند ،
رستم التواريخ ( فارسى ) — صفحة 461
مساهمون: محمد هاشم آصف ( رستم الحكماء )
ص٤٦١