مذكور ، عرض نمود : « قربانت گردم ، اصناف پيشهوران و كسبهء اهل شهر ، همه ، فقير و بىچيز مىباشند . من ، اين دوهزار تومان را ششهزار تومان به سركار فيض آثارت مىرسانم . دوهزار تومان ، عالىجاه ، ميرزا ربيع وزير ، پيشكش كند . دوهزار تومان ، عالىجاه ، باقر خان ، پيشكش نمايد . دوهزار تومان هم من پيشكش خواهم نمود . » فرمود :
« بسيار خوب است . » او ؟ ؟ ؟ عالىجاه ، ميرزا ربيع وزير ، دوهزار تومان پيشكش داد . دويم ، دوهزار تومان ، عالىجاه ، باقر خان ، پيشكش داد . چون نوبت به آقا على مذكور رسيد ، آن رند نيرنگباز عرض نمود : « قربانت گردم ، المفلس فى امان اللّه « 1 » . من چيزى ندارم . » آن والاجاه عالىجاه ، سلطان على خان نسقچىباشى زند هزاره را محصلش نمود كه دوهزار تومان از او بگيرد ، با سى تومان قلقانه . آقا على مذكور ، دو دست خانه داشت .
يكدست آن با فروش نفيسه و اسباب گرانبها بود و يك دست ديگر ، با فرش بوريا و حواشى پوست آهو . عالىجاه ، سلطان على خان محصل را با خود آورد در خانهاى كه فرشش بوريا بود . و ناهار ، نان و كبابى با سى تومان قلقانه و پنج تومان تعارف ، در طبق چوبين نهاده و نزد سلطان على خان مذكور گذارد . آن عالىجاه ، ناهار خورده و سى و پنج تومان نقد را ضبط نموده و روى آقا على را بوسيد و برخاست و آمد به خدمت والاجاه ، على مراد خان و عرض نمود : « قربانت شوم ، آقا على ، لوطى است . از اسباب زندگانى ، هيچ ندارد . او را بسيار زدم و آزار كردم . نزديك به هلاكت است . از او چيزى حاصل نمىشود . » آن والاجاه ، خنديد و فرمود : « ما دوهزار تومان از او خواستيم . او از روى كدخدايى و كاردانى ، چهارهزار تومان عايد ما كرد و حمايت رعيت ما كرد و ما را بدنام نكرد . خانهاش آبادان . » و آقا على مذكور را احضار نمود و او را نوازش بسيار كرد و او را سراپا مخلع نمود .
غرض ، آنكه آن عالىرتبت والاهمت ، به لشكرآرايى ، مشغول بود كه ناگاه
هامش
( 1 ) - آدم بىنوا ، در پناه خدا است .