عالىجاه ، اكبر خان - ولد زكى خان سفاك مذكور - كه خالوزادهء « 1 » آن والاجاه بود ، از شيراز ، گريخته و پياده ، خود را به اصفاهان ، به خدمت آن والاجاه رسانيد . آن والاجاه ، او را بسيار نوازش كرد و سراپا خلعت سردارى ، با اسب يراقمرصع و شمشير و خنجر يراقمرصع ، با چند كيسهء زر و سيم ، با اسباب و آلات سردارى به وى عطا فرمود . و با چهلهزار نفر لشكر آراستهء پيراسته ، با توپخانه و زنبوركخانه و دبدبهء پادشاهى و كوكبهء والاجاهى ، به جانب شيراز ، روانه شد . و بعد از طى منازل ، قلعهء شيراز را مانند نگين انگشترى در ميان گرفتند و در مدت نه ماه تمام متوالى ، الليالى و الايام ، از درون و بيرون ، هر روزه به جنگ و جدال و گير و دار ، مشغول بودند . و به قدر پانزدههزار سوار نامدار شيرشكار نامجوى پرخاشكار ، از طرفين ، با حدت و شدت ، كشته گرديدند . و چنان اتفاق افتاده بود كه پدر در شهر بود و پسر در بيرون و همچنين بالعكس و يك برادر در شهر و يك برادر در بيرون بود ؛ و هر روز در محاربه و مقاتله ، پدر ، پسر را و پسر ، پدر را مىكشت و برادر ، برادر را سر مىبريد و خويش ، خويشاوند را در خون مىكشيد - به طمع يك مشت درهم و دينار ، در حالت اختيار .
بعد از انقضاى مدت نه ماه تمام ، از درون قلعهء شيراز ، چند نفر از امنا و مقربين درگاه والاجاه ، صادق خان مذكور ، يعنى از غلامان قديمى نمكپروردهاش كه از طايفهء آى اولى « 2 » بودند و بزرگ ايشان ، حسين بيگ - ولد آقالر بيگ - بود ، از روى نمكبه حرامى و خيانت به ولىنعمت خود ، يك يكهبرج قلعهء شيراز كه در تصرف ايشان بود ، به تصرف سپاه والاجاه ، على مراد خان دادند و به جنگ و جدل و گيرودار و حدت و شدت و ضرب و زور ، دروازهء شهر را گشودند و والاجاه ، على مراد خان ، با سپاه و دستگاهش داخل شهر شيراز شدند .
در حين ورود ، والاجاه ، صادق خان را كه شوهر مادرش بود و والاجاه ، جعفر خان
هامش
( 1 ) - پسر دايى .
( 2 ) - آق اولى ؟