على مراد خان ، عرض نمود كه : « آيا غيرت زنديه چه شده ؟ » اللّه ويردى خان افشار ، با ذو الفقار خان ، حريف بادهكشى و همپياله و همراز بود و در وقت مستى و سرخوشى ، تقليد زنان زند مىنمود كه در وقت مجامعت ، چگونه حركات خوش مىكنند و چه سخنان نغز دلكش مىگويند . نواب مالكرقاب معظم اليه ، حكم نمود كه آن جوان دلاور را بكشند . مقربان درگاه ، شفاعتش نمودند . از قتلش درگذشت و فرمود سر بينى و سر زبانش را بريدند . و چون آن والاجاه به هوش آمد ، پشيمان شد و در مقام عذرخواهى برآمد و به اللّه ويردى خان فرمود كه : « نذر نمودم كه بينى كسى را نفرمايم ببرند . » و او را به منصب دارغولى ، سرافراز فرمود و گاهى هم شاهنامهء فردوسى از براى آن والاجاه مىخواند و گاهى همپياله و نديم بزم آن والاجاه بود و گاهى در ميدان جولانگرى و چوگانبازى ، همبازى او بود و يار غارش گرديد .
بر دانشوران ، مخفى مباد كه چون والاجاه ، صادق خان بيگلر بيگى ، حسب الامر والاجاه ، ابو الفتح خان ، والاجاه ، على مراد خان را به سردارى ، به محاربهء ذو الفقار خان افشار مذكور فرستاد ، والاجاه ، ابو الفتح خان ، اميرزادهء اعظم و سه برادرش را به سبب شرب بىحد و اندازه و بىتمييزى و حركات ناپسندى كه با رياست ، منافات دارد و با مرزبانى و مملكتمدارى ، ضديت دارد ، گرفت و از فرمانفرمايى و حكمرانى ، ايشان را معزول نمود و خود ، متوجه ملك و مملكت شد .
آن والاجاه را سى - چهل پسر رشيد نامور بود . ارشد اولاد خود ، عالىجاه ، جعفر خان را كه سركشيكچىباشى مرحوم كريم خان وكيل الدوله - عم خود - بود و با والاجاه ، على مراد خان زند مذكور ، برادر امّى بود و در قوىهيكلى و بزرگجثّگى و قوت و شوكت و علم و فضل و شجاعت و فصاحت و بلاغت و كمالات صوريه و معنويه ، بىنظير بود ، با پنجهزار نفر از امرا و خوانين و باشيان و اعزه و اشراف و اكابر و صناديد و اعيان ايران كه مرحوم كريم خان وكيل الدوله ، همهء ايشان را از روى تدبير و مصلحت ملكى ، به ضرب شمشير ، به شهر شيراز آورده بود و ايشان را به احسان و انعام
رستم التواريخ ( فارسى ) — صفحة 449
مساهمون: محمد هاشم آصف ( رستم الحكماء )
ص٤٤٩