اتفاقا عالىجاه ، ذو الفقار خان دلير دلاور رزمزن و كرد جنگى پرخاشجوى شيرگير پيلافكن ، گريزان و اشكريزان مىرفت . ناگاه اسب بادپاى دشتنورد صرصرتك جهانپيمايش به سر درآمد و در سنگلاخ ، بر زمين افتاد و سر و پهلو و پايش درهم شكست . در آن وقت ، دهقانى ، او را گرفته و او را به خوارى و زارى به ريسمانى بست و به خدمت نواب مالكرقاب ، على مراد خان سردار زند آورد . آن والاجاه به ذو الفقار خان فرمود كه : « اى نامرد بدعهد سستپيمان ، تو دو بار در زمان مرحوم كريم خان وكيل الدوله ، ياغى و طاغى شدى و آن خلد آشيان فرستاد تو را به جنگ و جدل و قهر و غلبه ، گرفتند و آوردند . از كشتنت درگذشت و كمال احسان و انعام به تو نمود و تو را حاكم زنجان فرمود . و تو ، شرط و عهد نمودى كه در اين دولت ، ياغى نگردى و اگر دختر كورى از زند ، باقى بماند ، به آن خدمت بكنى . » آن عالىجاه ، از خجالت ، سر به زير افكند . نواب مالكرقاب ، على مراد خان فرمود سر آن عالىجاه را با شمشير تيز ، از تن ، جدا نمودند .
من كلام مؤلف كتاب
دندان شكند هريره و فالوذج * از شومى بخت و اين بوَد انموزج
من كلام رستم الحكما - حكيم سترگ زمان و فيلسوف بزرگ دوران
چو طالع شود پست و برگشت بخت * ز شيشه شكسته شود سنگ سخت
پس چون شب درآمد ، نواب مالكرقاب اشرف اقدس و الا ، امير شيرگير عدوبند مملكتآرا ، على مراد خان زند فرمود بزم شاهانه آراستند و شاهدان طناز و لعبتان دمساز و ساقيان پرناز و ارباب طرب و رامشگران خوش رقص و آواز را خواستند و با عالىجاه ، هدايت اللّه خان كه بيگلر بيگى رشت و لاهيجان بود و در موكب ذو الفقار خان بوده و به خدمت آن والاجاه عدوبند ، شرفياب گرديده بود ، به ميگسارى و بادهپيمايى ، مشغول شد . در حال سرمستى ، عالىجاه ، هدايت اللّه خان به نواب مالكرقاب ،