اين داستان به شهر كرمان به عالىجاه ، صادق خان زند بيگلر بيگى - برادر مرحوم كريم خان وكيل الدوله - رسيد . از كرمان به شيراز آمد و متوجه رتق و فتق امور مرزبانى گرديد .
ناگاه از جانب زنجان ، خبر رسيد كه عالىجاه ، ذو الفقار خان افشار خمسهاى ، ياغى شده و طبل طغيان كوفته و مملكت آذربايجان را درهم آشوفته . فى الفور ، از سركار والاجاه ، ابو الفتح خان ، رقمى در عهدهء عالىجاه ، على مراد خان سردار زند كه در اصفاهان بود ، نوشتند و با اسب يراقمرصع و خلعت گرانمايه از براى آن عالىجاه فرستادند كه برود و دفع و قلع و قمع ذو الفقار خان مذكور نمايد .
ذكر داستان ياغى و طاغى گرديدن عالىجاه ، ذو الفقار خان افشار خمسهاى
عالىجاه ، ذو الفقار افشار ، در شهر زنجان - من بلاد عراق و سرحد آذربايجان - ، حاكمى بود مستقل و صاحباقتدار ، سرور و سردار و سالار طايفهء افشار . به چاكريش ، رستم زال و گيو و بيژن و گودرز كشواد ، اقرار و در روز رزم ، افراسياب نامجو از او زنهار داشت . طمع خام جهانبانى در دلش و هواى فاسد سلطانى در دماغش راه يافته و بر توسن سركش غرور ، سوار ، از شاهراه مصلحت ، بيرون و به كريوهء مفسدت شتافته و هاىوهوى به ايران بيشهء شيران انداخت و با حريف فلك شعبدهباز نيرنجگر ، شطرنج بىخردى و نرد غفلت باخت و از حد خود ، بيهوده تجاوز نموده و به لشكرآرايى ، كمال سعى و اهتمام نمود . و روز و شب به عيش و عشرت و بهجت و بشاشت ، گذران مىنمود .
كه ناگاه به وى خبر رسيد كه عالىجاه ، على مراد خان شيرگير اژدرشكار زند ، با لشكرى بسيار و آتشخانهء بىشمار و آلات و اسباب مملكتگيرى ، از اصفاهان ، حسب الامر والاجاه ، شهريار كامگار نو ، ابو الفتح خان - ولد كريم خان وكيل الدولهء خلد آشيان - به جانب زنجان مىآيد .