پرستارش ، شمشيرها از غلاف كشيده و با ايشان محاربه آغاز نمودند تا آنكه خود را به يكهبرج لب دريا رسانيدند .
بعد از سه روز كه در آن يكّهبرج ، كار بر ايشان تنگ و بىفايده ، در آنجا مكث و درنگ نمودند ، مير مهنّاى « 1 » اجل رسيده ، با غلامان پرستارش به چابكى از بالاى يكهبرج به زير آمده ، خود را در كشتى ، داخل نمودند و فرار نمودند . و يك كشتى پر آذوقه ، از خرما و روغن و چيزهاى ديگر از اهل بصره به چنگ آوردند و سه ماه بر روى آب دريا به آن ، معاش و اكتفا نمودند . چون آذوقهء ايشان تمام شد و به آخر رسيد ، از گرسنگى ، به جانب بصره به كنار آمدند . اهل بصره ، ايشان را گرفتند و به نزد عالىجاه ، سليمان پاشاى مسلّم بصره بردند . عالىجاه معظم اليه ، بعد از عتاب و خطاب ، حكم نمود مير مهنّاى « 2 » غيور دلير پرخاشجوى نامدار را كه اشراف و اعزه و اكابر و اعيان ، بلكه سلطان و وزراى روم خوش مرز و بوم ، از وى ، دلتنگ و هراسان و خوانين و مهتران و خواقين تركستان و چين و ختا و نجاشى « 3 » حبشه و زنگبار و سلاطين هند و سند و ملوك نه قرال فرنگ ، به خونش تشنه و از وى مشوش و ترسان بودند ، به نامردى ، بر دار بلند بركشيدند و با دشنهء انتقام و خنجر سياست ، شكم آن شيردل و غلامان خونخوارش را بردريدند .
اما بعد ، از جزيرهء خارك ، به نزد عالىجاه ، زكى خان سردار زند كه بر لب دريا قرار داشت ، با لشكر بسيار ، كسى رفت و داستان گريختن مير مهنّاى « 4 » غيور شيردل را معروض داشت . و آن عالىجاه ، عريضهاى كه متضمن كيفيت اين داستان بود ، حكم نمود نوشتند و به خدمت جمجاهى ظل اللهى كريم خان وكيل الدولهء نامدار فرستاد .
چون آن والاجاه از مضمون آن عريضه ، اطلاع يافت ، گماشتگان با امانت و ديانت و تسلط فرستاد خارك را تصرف نمودند و اموال و اشيائى كه از هفت كشور ، به دزدى و
هامش
( 1 ) - اصل : مير معنّاى .
( 2 ) - اصل : مير معنّاى .
( 3 ) - لقب عام ملوك حبشه .
( 4 ) - اصل : مير معنّاى .