پس آن دزدان چابكدست خونريز ، آن غراب را به وعدهء هشت روز ، اسير كرده ، قريب به جزيرهءخارك آوردند كه ناگاه بادهاى عظيم برخاست و موجهاى مانند كوه ، از اطراف ، برپا نمود . آن دزدان چالاك ، به جانب كوهى پناه بردند و چهار روز وعدهء ايشان با مير مهنّاى « 1 » مذكور ، به تأخير افتاد . و روز دهم ، ديدهبان ، از بالاى يكهبرج بسيار بلند ، به زير آمد و به عرض مير مهنّاى « 2 » غيور خونريز رسانيد كه : « غلامانت با غرابى عظيم ، به جانب زكى خان سردار زند ، ميل نمودند . » مير مهنّاى « 3 » غيور مذكور برآشفت و از روى غيظ و غضب گفت كه در روز يازدهم ، زنان آن غلامان خونخوار را به خرابات بردند .
اتفاقا آن غلامان خونخوار ، چون باد تند مخالف و توفان ، فرو نشست ، خود را در روز چهاردهم به جزيرهء خارك رسانيدند ، در وقتى كه مير مهنّاى « 4 » مذكور ، با چند نفر از غلامان خود رفته بود به زيارتگاهى . و چون آن غلامان خونخوار ، به اغراب پراموال وارد گرديدند و به جانب خانههاى خود رفتند و خانه و عيال و سامان خود را برجا نديدند ، در كوچه ، زنان خود را ملاقات نمودند و از ايشان احوال پرسيدند . ايشان به گريه و زارى ، جواب گفتند : « كه چهار روز است ما را به خرابات فرستادهاند . » چون آن غلامان خونخوار ، از زنان خود ، اين گفتار ناهموار ، گوش نمودند ، عالم ، از روى غيظ در چشم ايشان ، تيره و تار و زندگانى را فراموش نمودند و شمشيرها از غلاف ، بيرون كشيدند و به جانب زيارتگاه ، به سراغ مير مهنّا « 5 » ، روان گرديدند ، ناگاه مير مهنّاى « 6 » مذكور ، با چند نفر غلامان پرستارش « 7 » ، چشمش « 8 » بر آن غلامان خونخوار افتاد كه شمشيرهاى برهنه در دست دارند . دانست كه به قصد قتل وى آمدهاند . وى هم با غلامان
هامش
( 1 ) - اصل : مير معنّاى .
( 2 ) - اصل : مير معنّاى .
( 3 ) - اصل : مير معنّاى .
( 4 ) - اصل : مير معنّاى .
( 5 ) - اصل : مير معنّا .
( 6 ) - اصل : مير معنّاى .
( 7 ) - اصل : پرستارش كه .
( 8 ) - اصل : ناگاه چشمش .