پسنديده طاعت ز سلطان بوَد * ولى حل و عقدش به از آن بود
بوَد مظهر حق ، شه دادگر * خلايق ، چو اولاد و سلطان ، پدر
دَمى عدل شاهان فرخسير * ز صد ساله طاعت بوَد خوبتر
شهى كو به صوم و صلوتش « 1 » خوى است * دگر او فرشته است ، انسان كِى است
بوَد درخور شه ، بسى معرفت * كه از معرفت ، سرزند مصلحت
بوَد آصف و پند گفتن همى * دُرِ پند و اندرز ، سُفتن همى
ناگاه به ذروهء عرض والاجاه ، كريم خان وكيل الدولهء جماقتدار رسيد كه يك غراب پر از اموال تجار ايرانى را ميرمهنّاى « 2 » مذكور ، ضبط نمود در دريا . آن والاجاه ، از شنيدن اين داستان برآشفت و فى الفور ، عالىجاه ، زكى خان سفاك بىباك زند را با بيستهزار نفر مرد جنگى آراسته ، با دبدبهء سردارى و آلات و اسباب بسيار و آتشخانهء بىشمار ، به جانب مير مهنّاى « 3 » مذكور ، مأمور فرمود .
عالىجاه ، زكى خان مذكور ، با لشكرش بعد از طى منازل ، بر لب دريا نزول نمودند و همه ، متحير و واله و سرگردان كه به چه تدبير ، چارهء كار خود نمايند و آن نهنگ بحر غرور را دفع نمايند . و مدت به طول انجاميد و آن كار را انجامى پيدا ، نى و زمان ، دير شد و آن مهم را فرجامى هويدا ، نى . كه ناگاه از قضاهاى سپهر بوقلمون شعبدهباز و از تأثيرات انجم رنگآور نيرنگساز ، جاسوسى از براى ميرمهنّا « 4 » ، خبر آورد كه غرابى پراموال از فرنگى بر روى دريا جارى شده و در فلان مرحله رسيده . مشار اليه ، ده نفر از غلامان زبردست خونريز خود را به سركردگى كاظم بىخداى پلنگخوى نهنگستيز ، حكم نمود كه : « به وعدهء ده روز مىبايد آن غراب را در نزد من بياوريد . » و قسم ياد نمود كه : « اگر تا روز دهم ، آن غراب را به نزد من آورديد كه انعام كلى به شما خواهم داد و اگر از ده روز وعده گذشت و نياورديد ، زنهاى شما را به خرابات خواهم فرستاد . »
هامش
( 1 ) - اصل : صلواتش .
( 2 ) - اصل : مير معنّاى .
( 3 ) - اصل : مير معنّاى .
( 4 ) - اصل : مير معنّا .