تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رستم التواريخ ( فارسى ) — صفحة 405

مساهمون:

ص٤٠٥
لمؤلفه
بنازم به ايران و مردان آن * به اهل ستيز و نبردان آن فرنگى ز ايران چو ترسان شدى * ز ايران و اهلش هراسان شدى ز تشويش ، آن قوم ابليس‌وش * چو ايران شنيدند ، كردند غش دو انگشت كردند در گوش هوش * كه تا نشنوند اسم ايران به گوش نمودند آن قومِ ديده زيان * همى وصف شمشير ايرانيان كه ايران‌زمين ، معدن رستم است * چو هر مرد ايران به عالم كم است فرنگى ، پر از مِهر و خالى ز كين * به هندى ز تشويش ايران‌زمين چو ايران ، سر هفت كشور بوَد * به پايش فلك را همى سر بود جهان ، مفتخر دان به ايران‌زمين * به ايران‌زمين ، صدهزار آفرين
اما بعد ، چون خبر اين شيرين‌داستان ، از جانب فرنگيان پر مكر و نيرنگ و دستان و شهرآشوبى مردان فتنه‌گر هندوستان ، به عرض والاجاه ، كريم خان وكيل الدولهء جم‌اقتدار كىاعتبار ايران‌مدار زند رسيد ، فرمود بزمگاه عيش و عشرت آراستند و رامشگران دلرباى جانفزا را خواستند . و ساقيان ماه‌طلعت شيرين‌حركات ، جام بلور بادهء گلگون ، به دور انداختند . و شاهدان سمن‌بر سيمين‌بناگوش را از بادهء ناب ، سرخوش نمودند و گرم جلوه‌گرى و رقاصى و دست‌افشانى و پاىكوبى ساختند . و آواز مغنيان نغمه‌پرداز دلگشاى جان‌پرور ، از هر طرف برآمد . و بر فلك ، نواى طرب‌بخشاى زير و بم دف و نقاره و نى و چنگ و عود و رود و بربط و موسيقار و رباب جان‌بخش روح‌پرور آمد . والاجاه ، كريم خان وكيل الدولهء شيرگير جم‌اقتدار كىاعتبار كاردان باتدبير ، از پيمودن چند جام بادهء ناب گلرنگ ، سرخوش و تردماغ گرديده و نو عروس زيباى بخت فيروز را در آغوش و شاهد دلاراى اقبال بىزوال را دربركشيده ، ناگاه از جاى برخاسته و شمشير آبدار آتش‌فشان اژدهاپيكر را بر ميان بربست و عمودگران فولاد به دست گرفته . و مانند طاووس مست ، از بزم ، بيرون آمده و بر اريكهء زرين ، بر مسند فرمانفرمايى