شهوت خود ، خوشدل شدند و وجد مىنمودند و مىرقصيدند و مىگفتند : « بىبى بسيار مىآيد . » و در بندر را گشودند .
چون آن كشتى به كنار آمد ، آن رندان خونخوار مكار عيار پرتلبيس را داخل بندر نمودند . ناگاه آن يلان به يكبار به جانب فرنگيان ، شليك نمودند و جمعى كثير از فرنگيان و هنديان ، كشته گرديدند . و ناگه كشتى مير مهنّاى « 1 » غيور خونريز دررسيد و به كنار آمد . و مير مهنّاى « 2 » نامور ، با غلامان خونخوارش شمشيرها از غلاف ، بيرون كشيده و مانند گرگان كه در گلّهء گوسفندان اوفتند ، در آن فرنگيان اوفتادند و همهء ايشان را كشتند و در دريا انداختند و سالار ايشان را با چند نفر از سرهنگان ايشان ، امان دادند و گوش و بينى ايشان را بريدند و ايشان را به جانب فرنگ و هند ، روانه كردند .
پس چون اين خبر به هندوستان رسيد ، هاىوهوى در آنجا افتاد و ولوله در ميان آن سرزمين افتاد و فرنگيان ، به لشكرآرايى مشغول شدند و اراده كردند كه به جانب ايران ، لشكرى بىكرانه ، روانه نمايند . و از روى زيركى ، از هر طرف ، جاسوسان گماشتند و از اخبار جاسوسان ، چنين احساس نمودند كه هنديان هم اتحاد و اتفاق نمودهاند و با همچنين كنگاش كردهاند كه در هنگامىكه در برابر لشكر ايرانى ، صف كشيده ، بايستند ، شمشيرها در غلاف نموده ، به ايرانيان ، ملحق و مع شوند و آنگاه شمشيرها از غلاف برآورند و از فرنگيان پرمكر و حيله و تلبيس بدتر از ابليس ، دمار برآورند .
پس فرنگيان ، متنبه شده ، از روى مصلحت ملكى ، آب بردبارى از جويبار تحمل به كف تأمل بر آتش جهانسوز غيظ و غضب ريختند و فتنهء عالمآشوب سركش را به زير لحاف مصلحت ، به افسانهخوانى نيرنگ ، به خواب نموده . و مانند شير و شكر ، با قرار و آرامش ، با هم آميختند و زندگى را منت دانستند و جنگ و جدل را متروك و موقوف داشتند و به مكانهاى خود بازگرديدند .
هامش
( 1 ) - اصل : مير معنّاى .
( 2 ) - اصل : مير معنّاى .