بىنظيرى سوار بود ، به زير شكم اسبش درآمده و شانهء خود را به زير شكم اسبش نهاده و يك دست و يك پاى آن اسب را گرفته و از زمين ، بلند نموده و به سرعت روان شد . و مرسل خان ما فى ، جريد پى پيچيدهء درونش سرب گداخته ريختهء گلميخ سر تيز فولاد بر سرش كوفته ، چنان بر تابهء آهن زد كه مانند كاغذ سمرقندى ، آن را پاره كرده و بيرون رفته . و عالىجاه ، محمد على خان - نوادهء خانجان خان قزلباش - كه نوجوانى سياهچرده و كوتاهقامت و لاغرميان و قوىبازو و چست و چابك و چالاك و زيرك و رند و شيردل و پيل زور و لاابالى و بىباك بوده ، در تاختن اسب ، به دو پا بر زين ايستاد و بر پشت زندهپيل ، جستن نمود . فيلبان ، به زبان هندى به فيل گفت : « او را بگير . » فيل ، خرطوم به جانب او دراز كرد . وى سر خرطوم آن را گرفته ، چنان تكانى داد كه خرطوم ، پاره شد و كمربند فيلبان را گرفته و او را در ميدان انداخت و از پشت فيل بر زمين جست و بر اسب خود قرار گرفت . و ويس بابا خان - ولد پيرجان خان بو الحسنى - چهار نعل را بر روى هم مانند كاغذ ، پاره نمود و دو پاى خود را در ركاب دو اسب نموده و هر دو را رديف هم مىتاخت و جريد مىانداخت . و محمد على خان هداوند ، از طرف راست و چپ ، هشت شمشير بر كمر مىبست و پا در ركاب و هر دو دست بر كمر ، سوار اسب ، به چابكى مىشد . و اللّه ويردى خان چتردار باشى « 1 » - ولد جليل خان افشار - نارنجى را بر كف دست شخصى نهاد و نيزه را به جانب او انداخته ، جريدوار ، چنان كه نارنج را از كف دست آن شخص برده و آسيبى به دست آن شخص نرسانده . و از اين قبيل كارها و هنرها بسيار نمودند .
پس والاجاه ، كريم خان وكيل الدولهء جماقتدار ، از روى كبر و نخوت ، ايلچى را مرخص فرمود و رقمى در باب فرنگىها ، چنانكه شايد و بايد ، به ميرمهنّاى « 2 » مذكور ، با خلعتى فاخر گرانمايه فرستاد .
هامش
( 1 ) - رئيس كسانى كه چتر بر سر پادشاه نگاه مىداشتند .
( 2 ) - اصل : ميرمعنّاى .