معدلتمدار والاجاه ، كريم خان وكيل الدولهء جماقتدار زند آمد . آن والاجاه ، مدتى او را طلب ننمود و به نزد خود ، او را حاضر نساخت . وزرا به خدمتش عرض نمودند كه :
« ايلچى از جانب پادشاه انگليز آمده . چرا او را به حضور خود ، طلب نمىفرمايى ؟ » فرمود : « اگر با پادشاه ايران ، مهمى دارد ، ما پادشاه ايران نيستيم . ما وكيل دولت ايرانيم .
پادشاه ايران ، شاه اسماعيل است و در قلعهء آباده مىباشد . ايلچى را به خدمت او ببريد و كارش را انجامى بدهيد . و اگر با ما كارى دارد ، ما با وى كارى نداريم . » بعد از مباحثهء بسيار ، به وزراى خود فرمود كه : « آنچه شما از ايشان احساس نمودهايد ، مطلب و حاجت ايشان چيست ؟ » عرض نمودند كه : « مطلب و حاجت ايشان آن است كه با پادشاه ايران ، بناى دوستى و آمد و شد گذارند و از نفايس فرنگ و هندوستان ، ارمغانىها و هديهها و تحفهها به حضرتش آورند و باليوس « 1 » ايشان در ايران جاى گيرد و بناى معامله گذارد و امتعه و اقمشه و ظروف و اوانى و آلات و اسباب ، از فرنگ و هند به ايران آورند و مهمسازى اهل فرنگ و هند و ايران شود و امور ، رواج يابد . »
از شنيدن اين سخنان ، بسيار خنديد و گفت : « دانستم مطلب ايشان را . مىخواهند به ريشخند و لطايف الحيل ، پادشاهى ايران را مالك و متصرف گردند ؛ چنانكه ممالك هندوستان را به خدعه و مكر و تزوير و نيرنگ و حيله و دستان به چنگ آوردهاند . » و مانند رستم دستان ، به دو زانو نشست و دست بر قبضهء شمشير خود گرفت و مانند نرهشير ، غريد و فرمود : « ما ريشخند فرنگى به ريش خود نمىپذيريم و اهل ايران را به هيچوجه من الوجوه ، احتياجى به امتعه و اقمشه و اشياء فرنگى نيست . زيرا كه پنبه و پشم و كرك و ابريشم و كتان در ايران زياده از حد و اندازه مىباشد . اهل ايران هر چه مىخواهند خود ببافند و بپوشند . و اگر چنانچه شكر لاهورى نباشد ، شكر مازندرانى و عسل و شيرهء انگورى و شيرهء خرما ، اهل ايران را كافيست . »
هامش
( 1 ) - همان باليوز ، كنسول يا نمايندهء دولتى خارجى در كشورى ديگر .