والاجاه ، وكيل الدولهء زند مذكور ، عالىجاه ، على محمد خان شيركش - خواهرزادهء خود - را با سپاهى آراسته به محاربهء آن خيرهسر نامور ، مأمور فرمود . معظم اليه ، بعد از طى مراحل ، چون مقابل آن ياغى طاغى نامدار آمد و چنانكه شايد و بايد از دو طرف ، لوازم محاربه و مقاتله به جاى آوردند ، عالىجاه ، ذو الفقار خان نامدار افشار مذكور كه در حقيقت در ميدان رزم ، با دوهزار سوار ، برابرى مىكرد ، شمشير آبدار ، از غلاف ، بيرون كشيده و به جانب عالىجاه ، على محمد خان مذكور ، حواله نمود . آن عالىجاه ، شمشير خود را بر شمشيرش زد و آن را مانند خيار به دو نيمه نمود . ذو الفقار خان مذكور ، نيزهء خود را به جانب على محمد خان زند مذكور ، حواله نمود . آن عالىجاه ، نيزه را از دستش بيرون كشيد و چون مىخواست او را نكشد و زنده بگيرد ، آن نيزه را بر سينهء اسبش فرو نموده و از اسب ، او را به زير انداخت و پياده شد و به زور بازو و نيروى سرپنجه ، او را گرفت و بازوهايش را بست و فرمود لشكر شكستخوردهاش را برهنه نمودند و رها كردند .
و ذو الفقار خان مغلوب مذكور را با كند و زنجير ، به دربار والاجاه ، كريم خان وكيل الدولهء جماقتدار آوردند . آن والاجاه ، از فرط مروت و رأفت ، از جرمش درگذشت و او را نوازش فرمود و او را خلعت و رقم حكومت خمسه و زنجان ، عطا نمود و با دل خوش ، او را به جانب زنجان ، روانه نمود .
باز به اندك زمانى ، چنين فعل ناپسندى از او به ظهور رسيد . باز از طرفين ، مثل معاملهء زشت و زيباى اول ، اتفاق افتاد .
يا اللّه باسمه تعالى يا اللّه
[ داستان طغيان حيدر خان بختيارى ]
ذكر داستان ياغى گرديدن و طغيان ورزيدن عالىجاه تهمتن قوت گودرزهيبت بيژنشوكت ، حيدر خان بختيارى و در دز رفتن :