چالاكى ، رشك سام نريمان و رستم دستان بود ، با لشكرى آراستهء پرخاشگر جنگجوى بسيار ، با آتشخانهء بىشمار و طمطراق سالارى و دبدبهء سردارى و كوكبهء سپهدارى به جانب كرمان ، مأمور فرمود . آن عالىجاه ، به اندك زمانى به ضرب و زور و تسلط و اقتدار ، شهر كرمان را مفتوح و مسخر نمود و به نهب و غارت ، لشكر داد و تلافى مافات نمود . و تقى خان درّانى مذكور را گرفته و با كند و زنجير ، او را به درگاه فلك اشتباه داراى ايرانمدار فرستاد . چون او را به حضور والاجاه ، كريم خان وكيل الدولهء جماقتدار آوردند ، آن والاجاه ، از روى دادگسترى با وى خطاب و عتاب نمود و او در جواب ، عاجز مانده و سر به زير افكنده . آن والاجاه به وى فرمود كه : « از گناه تو گذشتم .
على خان ، سردار شاهسيون « 1 » را كه با تو رفيق و همپياله بود و يكهسوارى بود كه با هزار سوار ، برابرى مىنمود ، او را به نامردى كشتى . چرا او را به آتش سوزانيدى ؟ » فرمود طناب بر گردنش افكندند و كشيدند ، او دست در عقدههاى طناب درآورده و به جانب خود كشيده ، از دو طرف ، بيست مرد كه سر طناب را به دست داشتند ، بر زمين افتادند .
والاجاه ، كريم خان وكيل الدولهء جماقتدار ، از روى غيظ به عملهجات ، اشارتى فرمود كه :
« طناب را بكشيد . » كه به يك بار ، قريب به هزار نفر ، هجوم نمودند و طناب را كشيدند و آن يكه پهلوان نامدار را خفه نمودند و به پاى دار افكندند .
نصيحت اى دلاوران سركش و اى سرهنگان با كشمكش ، هرگز به دولت و ثروت و حشمت و قوت و رشادت و شجاعت خود ، مغرور مشويد و با پادشاه عصر خود ، مخالفت منماييد كه بدمآل است . و از كردار تقى درّانى ، عبرت بگيريد - كه آن دلير نامور ، صيادى شيرگير ، پلنگ نخجير در ميدان جنگ ، بر دوهزار نفر ، غالب و فايق مىآمد . با پادشاه
هامش
( 1 ) - اصل : شاهيسون .