شاه بود .
اتفاقا آن دلير شيرگير ، پلنگ نخجير ، در شكارگاه ، دوازده رأس گور و گوزن و آهو ، شكار نموده و به خدمت عالىجاه ، خدامراد خان ، سردار زند كه حاكم دارالامان كرمان و حدود و بلوكات و توابعش بود ، از جانب والاجاه ، كريم خان وكيل الدولهء جماقتدار ، پيشكش آورد . عالىجاه ، خدامراد خان زند مذكور ، احسان و انعامى به او ننمود و فراشانس گريبان آن نامور را گرفتند و به زور و ضرب و شتم ، رسوم « 1 » گرفتند .
ديگر آنكه روزى عالىجاه ، خدامراد خان مذكور ، به عزم تماشا و تفرج ، از شهر كرمان ، با دبدبه و طمطراق ، بيرون رفت . عالىجاه ، على مراد خان ، ولد قيطاس خان ، برادر خدامراد خان در عقب خان عموى خود ، سواره ، روان بود . عالىجاه ، تقى خان درّانى مذكور در سر تختهپل « 2 » خندق ، با عالىجاه ، على مراد خان مذكور ، رديف شد .
عالىجاه ، على مراد خان مذكور ، تازيانه به سر اسب تقى خان مذكور زد . دو دست اسب تقى خان مذكور به خندق فرو شد . تقى به چستى ، يال اسب و لجامش را به قوت بركشيد و در خندق نيفتاد .
به سبب اين دو رفتار زشت ناپسند ، طبع آن دلاور غيور ، رنجيده ، از عالىجاه خدا مراد خان ، متنفر و متوارى و روگردان شده و از شهر كرمان ، بيرون رفته و در سرحد خود ، از روى نخوت و غرور ، طبل طغيان كوفت . و كرمان و حدودش را مانند دل عشاق ، درهم آشوفت و با دو - سههزار نفر سوار و تفنگچى ، به دور قلعهء كرمان آمده و با عالىجاه ، خدامراد خان ، سردار زند ، بناى محاربه و مجادله نهاد . و چون عالىجاه ، خدا مراد خان مذكور ، با بخل ، آشنا و با سخا ، بيگانه و با صرفهجويى و انتفاع ، يار غار و با امساك ، همخانه بود و در شهر كرمان ، دكانهاى خبازى و بقالى و رزازى و علافى و قصابى بسيار گشوده و به لشكرآرايى ، ميلى نداشت و لشكر پادشاهى ، اسباب و آلات
هامش
( 1 ) - ماليات .
( 2 ) - پلى كه از تختهها بر خندق قلعه مىساختند تا در قلعه ، آمد و رفت كنند .