باشد ، خير عظيمى است . » و وقت نماز رسيده بود . فى الفور ، با كمال دقت ، وضو گرفته و در نهايت خضوع و خشوع ، مشغول نماز شد و نوافل و تعقيبات بهجا مىآورد .
اهل و عيال آن كشتگان را فرستاد آوردند و به اقسام فضايح ، در مجلس در ملاء عام ، پردهء ناموس ايشان را پاره نموده و باز نماز شب مىگذارد و دائم به اوراد و اذكار ، مشغول بود و از شرب خمر و بنگ و چرس و زنا و لواط و قمار و شنيدن آواز خوش و صداىسازها پرهيز مىنمود .
چون خبر بدسلوكى وى به عرض والاجاه ، كريم خان وكيل الدولهء صاحب مروت رسيد ، پنهانى ، رقمها به سركردهها و باشيان سپاه فرستاد كه : « به رسيدن رقمها ، بايد مرخص و متفرق شويد و هريك به خانهء خود رويد . » همه به يكبار ، به رسيدن رقمها امتثال امر نمودند . متفرق شدند و هريك به وطن مألوف خود رفتند .
عالىجاه ، زكى خان را نيز طلب نموده . آن عالىجاه ، ناچار ، روانه به جانب شيراز شده و در اصطبل والاجاه ، كريم خان وكيل الدولهء بامروت جماقتدار ، التجا برده . تا مدت شش ماه بعد ، آن والاجاه از گناه و تقصير آن عالىجاه درگذشته و او را احضار نموده و از وى پرسيد : « چرا به قتل و تاراج و تفضح اهل مازندران پرداختى و عبث و بىسبب ، ما را در عالم ، بدنام ساختى ؟ » در جوابش عرض نمود كه : « تو ، مرا بارها آزموده و مىشناسى . چرا مرا در پى اين كار فرستادى ؟ » آن والاجاه فرمود : « من فريب نمازها و طاعتها و عبادتهاى تو را خوردم . » آن عالىجاه عرض نمود كه : « من ، نتيجهء كلى مريخم و در سفاكى و بىباكى ، بىاختيارم « 1 » . لذت من در خونريزيست . » آن والاجاه از وى رو گردانيد و فرمود : « خدا ، جزاى تو را بدهد . مىترسم عاقبت ، اقرباى مرا بكشى و خاندانم را براندازى . » و او را از درجهء اعتبار انداخت .
هامش
( 1 ) - در باور قدما ، مريخ ، نحس بوده است .