تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رستم التواريخ ( فارسى ) — صفحة 379

مساهمون:

ص٣٧٩
اكرام ، به وطن مألوفشان روانه نمود . و فرزند ارجمند آن خاقان شهيد مغفور ، بابا خان ، سردار جم‌افتخار كسرىاقتدار ، با دبدبهء دارايى و كوكبهء والايى ، با اهل و عيال خود ، از شيراز ، بيرون رفته و بعد از طى مراحل ، وارد شهر سمنان شده و بر مسند فرمانفرمايى قرار گرفت . چون به تواتر ، خبر فتنه و آشوب و هرج و مرج مازندران به عرض والاجاه ، كريم خان وكيل الدولهء جم‌اقتدار رسيد ، عالىجاه ، زكى خان زند سفاك بىباك بىمروت را كه برادر بطنى وى بود و در آن وقت از راه مكر و تزوير ، هر روز به نماز جماعت حاضر مىشد و به استمرار ، نماز شب مىگذارد و اكثر اوقات وى را بر سر سجاده مىديدند و مرتكب به مناهى نبود ، با لشكرى خونخوار بسيار به جانب مازندران ، مأمور فرمود و به او فرمود كه : « فتنه‌جويان و سركشان و طاغيان و ياغيان آن حدود را به چنگ بياور و تنبيه نما و نزد من بفرست و تمشيت امور آنجا بده ، تا آن‌كه من تو را بخواهم . » چون آن مزور سفاك بىباك ، با لشكرى خونخوار ، وارد مازندران شد ، جمع كثيرى از دولت‌خواهان و خدمتگذاران خاقان خلد آشيان ، حسين قلى خان شهيد مغفور را به جور و ستم گرفت و به خوارى و زارى و به اقسام عذاب‌هاى گوناگون نامردانه كه زياده از حد تحرير و تقرير است ، به درجهء شهادت رسانيد . شخصى گفت كه : « من در حضور آن سفاك بىباك بودم كه از اهل چهارده كلاته « 1 » ، هشتاد نفر مرد را با دست بسته آوردند . و به جلاد ، حكم نمود كه : « سرهاى اينان را از تن جدا كن . » چون جلاد ، چهار نفر از ايشان را به ضرب شمشير ، بىسر نمود ، دستش لرزيد و شمشير از دستش بر زمين افتاد . آن سفاك بىباك ، از روى غيظ از جا برجست و از دست جلاد مذكور ، شمشير را بگرفت و به دست خود ، هفتاد و شش نفر را گردن زد و به مكان خود قرار گرفت . و مىخنديد و مىگفت : « من مجتهد قتّال‌هاى عالم مىباشم . شر قليلى كه منشأ خير كثير
هامش
( 1 ) - از روستاهاى هزار جريب مازندران .