چون لشكرش كه هريك فتنهاى بودند ، سر از خواب برداشتند ، ناچار به جانبى راندند و در هرجا كه توانستند ، آتش جور و ظلم و تعدى برافروختند و از روى بىحسابى ، بسيار خلايق را در آن سوختند . و در طبرستان ، هرجومرج فاحشى برپا شد .
چون خبر قتل آن اميرزادهء اعظم به والاجاه ، كريم خان وكيل الدولهء جماقتدار زند رسيد ، افسوس خورد و غمناك شد و بسيار گريست . شخصى از مقربين ، به خدمتش عرض نمود كه : « چرا از خبر قتل دشمن خود ، گريه مىكنى ؟ بخند و شادمانى كن . » فرمود : « اى احمق ناهوشيار ، حسين قلى خان ، مردى بود رشيد و بزرگ و بزرگزاده و موافق زى و شأن خود مىبايست زندگانى و معاش نمايد . من هم در حق وى مروت نمودم - زيرا كه او از فرزند خود مىشمردم . شيطانخيالان مازندرانى ، فريبش دادند تا آنكه به كشتنش دادند . اى ناهوشيار از شراب غفلت ، مست ، مگر اين شعر حافظ را نشنيدهاى :
اى دوست ، بر جنازهء دشمن چو بگذرى * دل خوش مكن ، بر تو هم اين ماجرا رود
« من در فكر كار خود و در انديشهء روزگار خود مىباشم . من به چشم خود ديدم از اول تا آخر ، دبدبهء پادشاهى و كوكبهء والاجاهى نادر پادشاه تاجبخش باجگير گيتىستان را كه مثل من ، صدهزار چاكر داشت ؛ و بعد از وى دستگاه و طمطراق على شاه و ابراهيم شاه و بعد از اين دو برادر ، دستگاه ملوكطوايف ، يعنى والاجاهان ، ابو الفتح خان و على مردان خان و آزاد خان و فتح على خان افشار و محمد حسن خان قاجار ديدم آسمان ، هريك از ايشان را به نوعى هلاك نمود و عبرت ما نمود . نمىدانم ما را به چه نوع هلاك خواهد نمود و هلاكت ما را عبرت كى خواهد نمود ؟ »
بعد ، آن وكيل جليل دولتمند صاحب رحم و مروت ، اهل و عيال آن خاقان شهيد مغفور را از جانب سمنان و دامغان ، به شيوهء اعزاز و اكرام ، احضار نمود و كمال دلجويى و عذرخواهى از ايشان فرمود . و حكومت سمنان و دامغان را به دو پسر فرخسير والاگهر ، حسين قلى خان مغفور واگذارد و ايشان را با تشريفات درخور ، با كمال اعزاز و